يادداشت‌ها

 

 

گاوي كه فروخته‌ام…

دهكده را ترك مي‌گويد

در دل مه.

هياكوچي


 



 


وبلاگ ديگران

 

منصفانه

مي‌رقصم

من راه مي‌روم، راه

 

 



نشاني من

farhang223@yahoo.com

 


 

يادداشت‌هاي پيشين


دسامبر 2006
نوامبر 2006
اكتبر 2006
سپتامبر 2006
آگوست 2006
جولاي 2006
ژوئن 2006
مي 2006
آوريل 2006
مارس 2006
فوريه 2006
ژانويه 2006

12/31/2005 - 12/1/2005
11/31/2005 - 11/1/2005
10/31/2005 - 10/1/2005
09/31/2005 - 09/1/2005
08/31/2005 - 08/1/2005
07/31/2005 - 07/1/2005
06/31/2005 - 06/1/2005
05/31/2005 - 05/1/2005
04/31/2005 - 04/1/2005
03/31/2005 - 03/1/2005
02/31/2005 - 02/1/2005
01/31/2005 - 01/1/2005

12/31/2004 - 12/1/2004
11/31/2004 - 11/1/2004
10/31/2004 - 10/1/2004
09/31/2004 - 09/1/2004
08/31/2004 - 08/1/2004
07/31/2004 - 07/1/2004
06/31/2004 - 06/1/2004
05/31/2004 - 05/1/2004
04/31/2004 - 04/1/2004
03/31/2004 - 03/1/2004
02/31/2004 - 02/1/2004
01/31/2004 - 01/1/2004

12/31/2003 - 12/1/2003
11/31/2003 - 11/1/2003
10/31/2003 - 10/1/2003
09/31/2003 - 09/1/2003
08/31/2003 - 08/1/2003
07/31/2003 - 07/1/2003
06/31/2003 - 06/1/2003
05/31/2003 - 05/1/2003
04/31/2003 - 04/1/2003
03/31/2003 - 03/1/2003
02/31/2003 - 02/1/2003
01/31/2003 - 01/1/2003

12/31/2002 - 12/1/2002
11/31/2002 - 11/1/2002
10/31/2002 - 10/1/2002
09/31/2002 - 09/1/2002
 

 


 


 

Saturday, July 09, 2011

n

من تو یه وبلاگ جدید می‌نویسم، که دستم تو نوشتن کمتر بسته باشه و با فضای ذهنی الانم بیشتر بخونه. اگه کسی خیلی دوست داشت نشانی اونجا رو داشته باشه، برام یه ایمیل بزنه تا نشانی وبلاگ جدیدم رو براش بفرستم.

Thursday, June 24, 2010

n

انگار آن رود ما را به خود می‌خواند.
اضطراب شادی را زایل می‌کند. بیماری توان را می‌کاهد.

عشق را مجالی نیست
حتی آن قدر که بگوید برای چه دوستت می‌دارد.

Monday, December 14, 2009

n

محل خدمت من نزدیک خیابانی است که ندا آخرین بار این شهر زشت را نگاه کرد.
دلم می‌گیرد که یک روز باید از آن جعبه‌ی مخابرات و آن شمع‌ها و آن رنگ‌ها خداحافظی کنم.
آخر چه کسی از دختران نازنین و شکننده‌ی این شهر مراقبت خواهد کرد؟


امروز برگ درختان خیابان‌ها را پوشانده بود و تقاطع تخت طاووس و میرزای شیرازی زیبا بود.
تحمل خیابان‌های مرکز شهر با این همه پلیس بدهیبت سخت دشوار است.


امروز برای اولین پا به چنان جایی گذاشتم.
امروز برای اولین بار بوی آنجا به مشامم رسید.

Sunday, September 13, 2009

n

یادداشت‌های سربازی - دو


هر روز به اجبار هشت رکعت نماز می‌خوانم. گاهی بوی پا تنفس را دشوار می‌کند. گاهی از رنج تظاهر نهفته در لحن و صدای غرای نمازگزاران می‌خواهم سرم را به دیوار بکوبم. این شبکه در هم تنیده فریب و تظاهر از چه هنگام بنا شده؟


این پیامبر که بوده؟ این امام زمان که این همه آمدنش را می‌خواهند که بوده؟ نکند شبیه همین‌ها بوده‌اند که برای ما روضه می‌خوانند؟ یعنی این قرآنی که می‌گوید زنانی را که از نافرمانی‌شان بیم دارید، پند دهید و در خواب‌گاه‌ها از ایشان دوری کنید و آنان را بزنید، سعادت بشر را تمام و کمال بیمه می‌کند؟


این همه صلوات کجا می‌رود؟ این همه صلوات که، به هر بهانه، از حنجره‌‌ام بیرون می کشند کجا می‌رود؟
وقتی روضه می‌خوانند و صدای گریستن و ضجه زدن را شبیه‌سازی می‌کنند سرم را روی زانوانم می‌گذارم و یاد یک دخمه‌ی سیاه می‌افتم.
خدایا! تو صدای آن دختر را شنیدی وقتی آن همه تنها و بی‌پناه بود؟ وقتی تنش زیر تن مؤمنانت پاره پاره می‌شد و وقتی از این همه ناتوانی و رنج و درد جان سپرد؟

Wednesday, August 12, 2009

n

یادداشت‌های سربازی - یک


اینجا گاه‌گاهی بغضم می‌گیرد؛ وقتی یاد صورت خون‌آلود آن دختر بر کف خیابان می‌افتم یا حتی وقتی یاد حرف‌های میرحسین می‌افتم. اینجا گاه‌گاهی بغضم می‌گیرد؛ وقتی مربی خوش‌زبان از تخصصش در تک‌‌‌تیراندازی و از تکلیفش در مقابله با اعتشاشات می‌گوید و وقتی که ماجرای شهادت آن دختر را در کمال صداقت به تمامی وارونه بازمی‌گوید.


دهم تیر هشتاد و هشت و امروز

Monday, July 06, 2009

n

رمان مهرجویی عزیز، «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» را، در لباس مقدس سربازی، و در هنگام اذان مغرب، زیر چراغ یکی از توالت‌های آسایشگاه، تمام کردم تا یک لحظه هم به خاطر عبادتی اجباری رهایش نکنم. قلب شکسته‌ام را که از آن اتاقک یک و نیم در یک و بیست بیرون کشیدم، نمازگزاران با قلب‌های مطمئن به سوی غداخوری روان بودند. نمی‌دانی چه قدر تنها بودم و چه قدر دلم هوای تو را داشت.

Thursday, June 18, 2009

n

ما، در این رزوهای ناامیدی، به خدمت مقدس سربازی می‌رویم. باشد که پس از آن، برای تغییر زندگی‌مان و برای جدا کردنش از این ویرانه، مصمم باشیم.

Sunday, April 12, 2009

n

نازنینی را آزرده بودم. دوستی عزیز کوچکی را خراب کرده بودم. من مانده بودم و یک نامه که در آن تنها یک کلمه نوشته شده بود: «خداحافظ».


آه! گاهی زن‌ها چقدر از مردها قوی‌ترند! گمان می‌کنم برخی مردها اگر تصور کنند ناچار به وداع با دوست عزیزی هستند، یا اگر بخواهند با این قمار خداحافظی دوستی‌شان را از ضایعه‌ای نجات دهند، صدها کلمه برای دوست‌شان می‌نویسند و از آن یک کلمه‌ی دردناک می‌گریزند. اگر هم تصور کنند آن وداع ناگهانی محبوبشان را آزرده، خداحافظی‌شان را فراموش می‌کنند و باز برایش می‌نویسند، می‌نویسند و می‌نویسند! اما در این موقعیت فقط یک زن می‌تواند نامه‌ای بنویسد که در آن تنها یک کلمه نوشته شده باشد: «خداحافظ».


چنین قاطعیتی دردناک و ویران‌گر است، پیوندها را می‌گسلد، زندگی‌ها را تمام می‌کند و در قلب‌ها زخم‌های بی‌مرهمی بر جای می‌گذارد. اما اغلب زنی که می‌تواند چنین نامه‌ای بنویسد، موجود بسیار نازنینی است. خود را بیش از محبوبش می‌آزارد اما زبان به بازگویی این رنج نمی‌گشاید. احساساتش بسیار عمیق‌تر از یک مرد است اما می‌داند وقتی که چیزی سرجایش نیست رنج‌های بسیار در پیش خواهد بود. پس این درد را همان جا، قاطع و بُرنده، به جان می‌خرد! شاهکار «شهر زیبا» را یادتان هست؟ آن زن نازنین را که حتی «خداحافظ»ی هم نگفت؟ پشت پنجره ایستاد و در را برای محبوبش نگشود. سیگاری آتش زد و دیگر هیچ کس ندانست با آنچه در دل داشت چه کرد. آه! از دیدن آن فیلم چه رنجی کشیدم.


آن روز نیز رنج ‌کشیدم. دردناک‌تر از همه آن که هیچ راه ارتباطی باقی نمانده بود و می‌بایست روز کاری دشواری را آغاز کنم؛ مثل تمام این گونه وقت‌ها! آن روز باران می‌آمد و کوه‌ها در مه و سفیدی فرو شده بودند. در یک لحظه آن تکه‌ی شعر «فراقی» را به تمامی دریافتم: «کو‌ه‌ها در فاصله سردند». همان‌جا بغضم گرفت. شاید به این خاطر که همیشه تنهایی زیبای آدمی با زخم‌های قلبش همراه است. یک چیز دیگر هم بود. صدای شادی‌ کسی در گوشم بود که مرا با زخم‌های قلب در به درم دوست داشت.


با وجود تحسین آن نازنین، من با قاطعیت در برابر این قاطعیت می‌ایستم! نمی‌دانم این از مرد بودنم سرچشمه می‌گیرد یا از احساساتی بودنم و یا از ضعغم. در هر حال من گمان می‌کنم این قاطعیت با زندگی منافات دارد. زندگی را سهل‌گیری‌ها، گذشت‌ها، اعتمادها، و دوستی‌ها و عشق‌های پایدار بارور می‌سازند؛ هر چقدر هم که کوچک باشند. این قاطعیت شبیه مرگ است و ما فانیان، از چه رو کلمه‌ی «خداحافظ» را، چونان مرگ، قطعیتی گریزناپذیر بخشیم؟

آن شب برایت گریستم. یک لحظه رفتنت را به چشم دیدم.


باید مقاله‌ام را تمام کنم. چشم‌هایم خسته است.
آه! سیمور گلاس! گاه چقدر به تو نزدیکم.


صبح باران ‌آمد؛ باران و آسمان روشن. «ققنوس در باران» را شنیدم.
عصر سر بر شانه‌ات گذاشتم؛ سبکی تحمل‌ناپذیر هستی!


.«بوی پیرهنت،
این‌جا
و اکنون.

کوه‌ها در فاصله
سردند.

دست
در کوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را می‌جوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را
رج می‌زند.

بی‌نجوای انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالی‌ست.»

Monday, March 30, 2009

n

نمی‌دانم شما واقعا خوشحال می‌شدید اگر تیم ملی با همان یک گل پیروز می‌شد؟ مگر هنگام پیش بودن تحمل پی‌در‌پی تصویر آقای رییس‌جمهور آسان بود، که بعد از پیروزی بتوان آن همه سرود مبتذل و دروغ و سوءاستفاده از احساسات ملی را تاب آورد؟

همه می‌دانستند این تیم ملی یک چیزیش می‌لنگد، که اصلا تیم ملی نیست. مثل همه چیزهای دیگری که می‌خواهند به نام ملی قالب‌مان کنند. اما دم خروس پیدا بود. باید به دست و پای مردم می‌افتادند تا ورزشگاه پر شود و بارها و بارها پر شدنش را به رخ بکشند. مجریان و گزارشگران بارها می‌گفتند «مطمئنا همه از موفقیت تیم ملی خوشحال می‌‌شوند». پیش‌تر از این حرف‌ها نبود!

من فکر می‌کنم یک ملت باید مراقب باشد از احساسات ملی‌اش سوءاستفاده نشود. آدم باید خودش تشخیص دهد چه چیز متعلق به ملت و وطن اوست و چه چیز تحمیلی است و پروژه‌ای در مناسبات قدرت.

من مانده بودم واقعا چگونه تا به حال خر این تیم بی‌انگیزه و دروغین علی‌آبادی و علی دایی از پل گذشته است. واقعا شک کرده بودم نکند این علی دایی راست می‌گوید و من بی‌‌خودی با خواست خدا درافتاده‌ام. عجب تقدیری بود! خوابش را هم نمی‌دیدند این گونه زمین بخورند. این از کارگردانی تلویزیونی بازی پیدا بود و من، هر چند هرگز با حکومت و ملت عربستان میانه‌ای ندارم، از گل‌های عربستان شاد شدم. گاهی لازم است از داشته‌های دروغینت دل بکنی.

Friday, March 20, 2009

n

چه سالی بود! چه سالی خواهد بود!
سالی که تمام زندگیم را دزدیدند، یکی از همین جوان‌ها که دیگر باید همه جا تحمل‌شان کرد و از قضا همان روزها انبوهی‌شان را در فیلم شرم‌آور آقای داوودنژاد تاب آوردم! سالی که یادم نمی‌آید در سینما شاهکاری دیده باشم. سالی را که با یک تومور به سال دیگر پیوند می‌زنم!
سالی که عصبانی و خشمگین بودم. سالی که هر چه کمتر تحمل بیگانه‌ها را داشتم و هر چه بیشتر فهمیدم که فاصله‌ای ناپیمودنی در این میان هست.
سالی با بوسه‌های آتشین، سالی با دلتنگی‌ها و دل‌واپسی‌های و آغوش‌های گرم. سالی که عاشق و عاشق‌تر شدم و مشتاق زندگی مشترک. گویی عاقبت همان "گریز از شهر" انگیزه ما خواهد شد.
سالی که روز آخرش تمام نوشته‌های برادرم زیر آب رفت. سالی که نوروزش کار بزرگی کردم و در پایانش دلواپس عقب‌ماندگی‌های حرفه‌ایم بودم.


و سالی که می‌آید؛ سالی که اتفاقات بزرگ می‌افتد و اراده‌های پولادین باید باز فراخوانده شوند.
سالی که باید اسلحه به دست گیرم و به تو فکر کنم و به این که این چه کشوری است، که این چه دنیایی است؛ که در این سال تنها دوست دارم در کنار تو زندگی کنم. خشمم را از آنها که آزارم دادند از یاد خواهم برد و باز لذت تنهایی و کارهای بزرگ را تجربه خواهم کرد.

Wednesday, February 25, 2009

n

در دستم، در انگشت شصت چپم، غده‌ای ظاهر شده که می‌گویند خوش‌خیم است، اما اگر قرص‌های مهیب و تلخ این ده روزه نابودش نکنند، باید جراحی شود.

این جور مواقع هیچ کس به آدم نمی‌گوید علت عارضه چه بوده یا دست‌کم چه‌‌ می‌تواند باشد. این چیزها از دید پزشکان علت نمی‌خواهد. شاید آنها بهتر از دیگران ناپایداری باورنکردنی زندگی را دریافته‌اند.

چندین صبح، ساعات متمادی در اتاق‌ انتظار بیمارستان‌ها و مطب‌ها منتظر ماندم. چقدر انتظار کشیدن روی یک صندلی، آن هم برای یک موضوع ناگوار، دشوار است! زمان انتظار یک پزشک مشهور یا یک بیمارستان دولتی با هیچ منطقی در زندگی‌ات جور در نمی‌آید؛ از شش صبح تا نزدیک ظهر. روزنامه و مجله‌ی فیلم پس از جشنواره و یادداشت ایرج کریمی درباره‌ی «درباره‌ی الی» را خواندم. زمان می‌گذشت. اما انتظار به پایان نمی‌رسید.

اتفاق عجیب آن بود که در آن ساعات، میل شدیدی به نزدیکی با زن‌ها در من خواب‌آلوده بیدار می‌شد؛ میلی عنان‌گسیخته‌ به نوازش هر زن جوان زیبایی که می‌دیدم یا در ذهنم بود، هم عزیزترین زن زندگی‌ام هم آن پرستارانی که خوش لباس بودند و گاه به گاه از برابرم می‌گذشتند؛ و من در اوج خستگی و درماندگی در مواجه با سختی‌های فراموش‌کرده‌ی زندگی، دور شدن اندام آنها را نگاه می‌کردم.

گمان می‌کنم این میل با ذات عشق‌بازی، با ذات آمیزش زن و مرد، نزدیکی داشت؛ برای مواجه با ناپایداری تحمل‌ناپذیر زندگی و شکنندگی گریزناپذیر جسم و روح؛ برای انکار و فراموشی و برای دل‌داده‌گی به آن‌چه که می‌گذرد.

زن آینده‌ام را دوست می‌دارم. موجود نازنینی است؛ همان گونه که یک زن باید باشد. همان چیزهای را دارد که یک زن باید داشته باشد؛ چیزهایی که بسیار زن‌هایی که شناخته‌ام از دستش داده‌اند. می‌خواهم آن قدر مراقب او و عشقش باشم که هیچ یک از آنها را از دست ندهد. بیماری هشدار است. در این اتاق انتظار مرگ، خلوتی می‌خواهم تا در انحناهای تن گرمش بیامیزم.

Tuesday, January 13, 2009

n

دیشب، که آخرین شب تعطیلات به‌موقع دی‌ماه بود، «دیکانستراکتینگ هری» رونقی به جشنواره‌ی ما داد، آن چنان که در برابر یک فیلم کمدی بغضمان گرفت و پس از سال‌ها دلمان خواست یک دل سیر گریه کنیم.
.


آه! وودی آلن عزیز! وقتی یکی از شخصیت‌هایت از فوکوس خارج شده بود خندیدیم، وقتی از آسانسور پایین می‌رفتی و بلندگوی آسانسور حضور دزدان مترو و منتقدان کتاب را در یکی از طبقات جهنم اعلام کرد، وقتی پیرزن نابینایی ناظر عشق‌بازی مردی با خواهر زنش شد، خندیدیم. اما وقتی دختر زیبایی که هوادار و شاگرد و هم‌خانه‌ات بود از جشن عروسی با دوستت سراغت آمد و اعتراض‌های تو به هیچ جا نرسید و عاقبت تسلیم شدی، ما گریستیم. آخر نمی‌توانستیم تحمل کنیم زن زیبایی در حق آدم نازنینی مثل تو بدی کند. هر چقدر هم که بگویی در حق زن‌ها بدی کرده‌ای، نمی‌توانستیم ببینیم زن زیبایی که دوستش داشتی تو را بگذارد و بگوید اکنون عاشق دیگریست. نمی‌توانستیم اشک نریزیم، وقتی پیر شده‌ بودی و به تو ترحم می‌کردند و تو را به خانه‌ات می‌رساندند، تا با ماشین تحریر و شخصیت‌های خیالی‌ات تنها بمانی..


- Harry! Give us your blessing, please.

- God! I don't know what to say. I love you. This guy I loved …. I give up … I give up.

- Come on! We'll get you home.

Wednesday, January 07, 2009

n

جشنواره فیلم‌های وودی آلن راه انداخته‌ام. از «پول را بردار و فرار کن» تا «پایان هالیوودی»، «هر چیز دیگر» و «ملیندا و ملیندا» و حتی این «ویکی کریستینا بارسلونا»ی عجیب. جالب است که بیشتر با فیلم‌های جدیدترش میانه پیدا کرده‌ام، که می‌گویند به خوبی فیلم‌های میانه‌اش نیست.

تنهایی، جشنواره فیلم‌های وودی آلن راه انداخته‌ام؛ در اتاق خانه پدری‌، پشت مونیتور سیزده و سه دهم اینچی لپ‌تاپم، که جانش را با این همه دانلود به لب رسانده‌ام.

ملیندا و ملیندا چسبید. ویکی کریستینا بارسلونا کمی درب و داغان کرد، البته نه به اندازه آن «امتیاز نهایی» ویران‌گر. «پایان هالیودی» بد نبود و شارلیز ترون زیباروی «سلبریتی» و آدم‌های دور و برش آدم را حسابی یاد دخترهای زیبا و زن‌باره‌های اینجا می‌انداختند که البته کپی‌های دست‌ چندمی از آنها هستند و طعم شرقی و سنتی و جهان سومی‌ توأمان‌شان جای وودی آلن را واقعا خالی می‌کند! در «هر چیز دیگر» آن چه بیشتر چسبید، صحنه‌ای بود که وودی آلن از ماشین کوچکش پیاده شد و شیشه‌ ماشین آن‌هایی را که تحقیرش کرده بودند شکست. عجیب است که با یک آدم امریکایی اینقدر احساس نزدیکی می‌کنم! اصلا گاهی باور نمی‌کنم این وودی آلن امریکایی باشد. اینها را که گفتم صحنه‌ای از «اسکوپ» هم به یادم آمد، آنجا که خبرنگار مرده که در کشتی‌ای به سوی ناکجاآباد می‌رفت، وقتی هوس کرد به زندگی برگردد، خیلی ساده دور از چشم عزراییل از گوشه کشتی خود را به آب انداخت و به زندگی برگشت، منتها در جعبه جادویی وودی آلن!

دل‌داده‌ی تو نبودم، با این خطوط خالی چه می‌کردم؟

Friday, December 12, 2008

n

آسمون آبيه ... آسمون زخميه
قلب من آبيه ... عشق من تاريکه
قلب من آسمونه ... بارونش خونينه


عاقبت این سکانس پایانی "نفس عمیق" جانم را می‌گیرد!
با آن که پنج شش سالی است این شیفته‌گی و حیرت با من است، تازه دیشب پس از مدهوشی دوباره از دیدنش، فهمیدم که ایرج کریمی عزیز هم آن را از سکانس‌های پایانی استثنایی تاریخ سینما خوانده است.

Tuesday, November 25, 2008

n

یک. کیانوش عیاری که با "بودن یا نبودن" در طول ده روز، هفت شب ما را به سینما سپیده‌ی خیابان انقلاب کشانده بود، درباره‌ی خود چیزی به این مضمون می‌گفت: "من انسان کم‌استعدادی هستم که برای دست یافتن به چیزهای بزرگ باید بسیار تلاش کنم".


دو. اگر چه افسوس ندیدن آخرین قسمت "روزگار قریب" به دلم ماند اما هنوز طعم دیدن بخش‌هایی از این کار زیر زبانم است. چند شب جادوی آن تصاویر خالی از عناصر نمایشی و معنایی مسحورم کرد! امشب که پشت‌صحنه‌ی‌ کارش را دیدم و گفت‌گویش را خواندم، ابعاد باورنکردنی بداهه کاریش حیرت‌زده‌ام کرد.
.می‌گفت صبح سر صحنه نمی‌دانسته می‌خواهد چه کند. مدتی از عوامل صحنه ایراد می‌گرفته تا برای خودش وقت بخرد. گاهی هم پلان دشوار دروغینی طرح می‌کرده و عوامل را مشغول آماده‌سازی آن می‌کرده و گاه از دل همین نما، سکانسی از داستان را کشف می‌کرده.


سه. مدتی است که گرفتار این فکر استادی شده‌ام. یک حالت آن است که استاد گرفتار بیخودی باشی که انگیزه‌‌ای نداری و یک سری آموخته‌های قدیمی و آب‌رفته‌ات را به هر بهانه‌ای به خورد شنوندگان بیچاره می‌دهی. حالت دیگرش شاید این باشد که تازه کار و پرانگیزه، سکانس‌ها و حتی پلان‌های تدریست را طرح‌ریزی ‌کنی. اما حالت دیگر آن است که آن قدر راه دوم را ادامه بدهی و آن قدر آن انگیزه را زنده نگه داری که دیگر بدون طرح سر کلاس بروی، اما نتیجه مسحورکننده باشد.


چهار. نگرانم. نگران انگیزه‌هایم، که چقدر حقیقی‌اند، و چقدر پاسخ نصفه‌نیمه‌ی دیگر انگیزه‌های فروخورده. نگران آینده‌ام در میان این همه الزامات بی‌حاصل. نگران رؤیاهایی که باید کنار بگذارم. نگران اینکه استادی در حیطه علوم گاهی کم می‌آورد، که نمی‌تواند پاسخ درد عشق‌های دیوانه‌وار باشد! این آخری را چند روز پیش، که نمی‌خواستم سر کار هر روزه بروم، فهمیدم. به نظرم این توصیف‌های احساساتی و پرمعنای نوشته‌های این روزها هم نتیجه همان یادآوری دیوانه‌گی عاشقانه باشد! کجاست این آقای عیاری که جملاتم را از هر گونه عناصر نمایشی و معنایی خالی کند؟

Thursday, November 20, 2008

n

بیمارم.
تا آخر کلاس خود را کشاندم.

یاد آن کس که می‌گفت:
"من سردم است، من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد."

چقدر اشتباهات ما ابتدایی است!
آیا واقعا اشتباه کرده‌ام؟
آه! "ورا" من را ببخش!
آیا این آرزوی امروز، همان اشتباه دیروز نیست؟

تصنیفی می‌شنوم که:
دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غم‌زده‌ای سوخته بود

بیمار و رنجور به قرارم رسیدم.
بسیار شور و سخن در برابر جنازه‌ای که من بودم!
تصویرهای زیبایی روی مقواها و همینطور تصویر مردی با یک کیف زنانه در صندلی مجاورش.
گفت مرد کیف زنش را جوری از او گرفت و روی صندلی کنارش گذاشت که حس کردم عاقبت برای مردان زنان مثل همین کیف زنانه می‌شوند.

بیمارم.
کسی باید ما را نجات دهد!

این بار آوازی می‌خواند:
شبی که ماه مراد از افق طلوع کند
بود که پرتو نوری به بام ما افتد