يادداشت‌ها

 

 

گاوي كه فروخته‌ام…

دهكده را ترك مي‌گويد

در دل مه.

هياكوچي


 



 


وبلاگ ديگران

 

منصفانه

مي‌رقصم

من راه مي‌روم، راه

 

 



نشاني من

farhang223@yahoo.com

 


 

يادداشت‌هاي پيشين


دسامبر 2006
نوامبر 2006
اكتبر 2006
سپتامبر 2006
آگوست 2006
جولاي 2006
ژوئن 2006
مي 2006
آوريل 2006
مارس 2006
فوريه 2006
ژانويه 2006

12/31/2005 - 12/1/2005
11/31/2005 - 11/1/2005
10/31/2005 - 10/1/2005
09/31/2005 - 09/1/2005
08/31/2005 - 08/1/2005
07/31/2005 - 07/1/2005
06/31/2005 - 06/1/2005
05/31/2005 - 05/1/2005
04/31/2005 - 04/1/2005
03/31/2005 - 03/1/2005
02/31/2005 - 02/1/2005
01/31/2005 - 01/1/2005

12/31/2004 - 12/1/2004
11/31/2004 - 11/1/2004
10/31/2004 - 10/1/2004
09/31/2004 - 09/1/2004
08/31/2004 - 08/1/2004
07/31/2004 - 07/1/2004
06/31/2004 - 06/1/2004
05/31/2004 - 05/1/2004
04/31/2004 - 04/1/2004
03/31/2004 - 03/1/2004
02/31/2004 - 02/1/2004
01/31/2004 - 01/1/2004

12/31/2003 - 12/1/2003
11/31/2003 - 11/1/2003
10/31/2003 - 10/1/2003
09/31/2003 - 09/1/2003
08/31/2003 - 08/1/2003
07/31/2003 - 07/1/2003
06/31/2003 - 06/1/2003
05/31/2003 - 05/1/2003
04/31/2003 - 04/1/2003
03/31/2003 - 03/1/2003
02/31/2003 - 02/1/2003
01/31/2003 - 01/1/2003

12/31/2002 - 12/1/2002
11/31/2002 - 11/1/2002
10/31/2002 - 10/1/2002
09/31/2002 - 09/1/2002
 

 


 


 

Friday, July 30, 2004

n

تازگيا تنهاييمو بيشتر دوست دارم؛ تنهايي با يه اتاق و يه پنجره، تنهايي با يه كتاب و يه شعر، تنهايي با يه خيابون و يه كتابفروشي، تنهايي با يه پارك و يه درخت، تنهايي با يه شب و يه رستوران و يه پيتزا، تنهايي با يه بطري آب و يه كوه، و تنهايي با يه سينما و يه  فيلم خوب، وقتي كلي دروغ گفتم و جواب پس دادم تا شماره بليطمو، دور از شلوغ‌پلوغي، چند رديف جلوتر بزنن.

تو تنهايي احساس قدرت و آزادي شوق‌انگيزي هست، احساس پيش رو داشتن فرصتهاي خيره كننده و ناشناخته، احساس وجود خودِ خود، و احساس زندگي‌اي كه تا واپسين نفس در من و از من شكوفه مي‌زنه. 

Monday, July 26, 2004

n

از چشمه تاريخ شگفتيهاي بسيار جوشيده است و از نوادر شگفتيها آنكه، به گمان كساني چيزي تحول پذيرتر و نسبي تر و استثنابردارتر و اعتباري تر و شكستني تر و ضابطه ناپذيرتر از اين اخلاق مقدس نداشته‌ايم. مشكل فقط در مباني اخلاق يا بي اخلاقي آدميان نيست، در خود اخلاقيات هم هست. يعني مسأله فقط اين نيست كه حسن و قبح افعال، ذاتي اند يا نه، و عقل و عاطفه با هم كشمكش مي ورزند يا نه، و بايد از است برمي‌آيد يا نه و آدمي مختار است يا نه، و … ، بلكه چنين مي‌نمايد كه صعبتر از اينها عجز رقت انگيز علم اخلاق است از دادن تعريفي و ضابطه‌اي روشن و دقيق براي فضيلتها و رذيلتهاي اخلاقي. هنوز كه هنوز است، پس از آن همه جهد و جنجال، معلوم نيست كه دروغ گفتن دقيقاً در كجاها بد نيست و صله رحم كجاها خوب است و خلف وعده كجا جايز است و راستگويي كي بد مي‌شود و احسان با چه كسي رواست و خشم گرفتن بر چه كسي ناروا ...
 

 

عبدالكريم سروش : اخلاق خدايان

Friday, July 23, 2004

n

بي سر و صدا اومدم و نقطه يادداشت قبلي رو كه جا افتاده بود سرجاش گذاشتم!
ديگه الان در اتاقمو مي‌بندم و كارمو شروع ميكنم. شب به خير!
 

Wednesday, July 14, 2004

n

امروز دلم براي مادرم گرفت.
دم صبح كه رفت خيلي تنها بود.

امشب دلم براي مادرم گرفت.
وقت نبودنش هم تنهاييش پيدا بود.

Monday, July 12, 2004

n

چه هديه‌ايه اين شب، وسط اين تابستون لعنتي و آفتاب هرزه‌ش!
چه هديه‌ايه اين بارون، وقتي تا خرخره توي لجن فرورفتم!

Friday, July 09, 2004

n

ديروز از صبح چشم انتظار تو بودم
می‌گفتند " نمی‌آيد " ، چنين می پنداشتند.
چه روز زيبايی بود، يادت هست؟
روز فراغت من و من بی نياز به تن‌پوش.
امروز آمدی، پايان روز عبوس
روزی به رنگ صبح.

باران می‌آمد
شاخه‌ها و چشم‌انداز در انجماد قطره‌ها.
واژه که تسکين نمی‌دهد
دستمال که اشک را نمی‌زدايد.




آرسني تاركوفسكي
بابك احمدي

Thursday, July 08, 2004

n

ديروز پريروز، براي اولين بار بعد اون روزا، رفتم سراغ نامه‌هاي اولين روزهاي دوستيمون. نامه‌ها چيزاي بي‌نهايت زيبايين. بهترين شكل ارتباطن. فاصله‌شون بيگانگي ناگزير آدمها رو كنار مي‌زنه و زيباترين احساسات و يگانگي‌ها رو ممكن مي‌كنه. تازه مي‌تونن تا ابد رنگ و بوي زيباترين زندگيها رو به ياد بيارن، رنگ و بوي دوستياي واقعي رو. اصلا فكر ميكنم دو نفر وقتي با هم واقعا دوست شدن كه بتونن بارها و بارها با اشتياق براي هم نامه بنويسن.
اگه تا هميشه از هم دور باشيم، خيلي دور و دور، باز هم برات نامه مي‌نويسم و باز چشم به راه پاسخت مي‌مونم.


مي دوني، حالا كه رفتي مي‌فهمم بودنت چقدر از تنهايي درم مي آورد؛ همين كه ممكن بود دو سه ماه يه بار همديگه رو ببينيم، يا حتي يكي دو سال يه بار. زمانش مهم نبود. مهم اين بود كه مي‌تونستيم وقتاي مهمي همديگه رو ببينيم؛ چه روزي كه تو پشت يه تريبون با اون قيافه جدي و جذابت سخنراني مي كردي، چه روزي كه من يه نمايشگاه پادرهوا داشتم و دعوتت مي‌كردم، چه شبي كه براي اولين بار خواستم ببينمت و، بي اينكه تقصيري داشته باشي، بيشتر از اينكه ببينمت منتظرت بودم!


مي‌دوني اصلا همين كه شايد تو هفته يك بار با هم حرف مي زديم و شب زيبايي ميساختيم خيلي خيلي خوب بود. خوب گاهي هم حرفها خوب نبود. اما اين اصلا مهم نبود. مهم اين بود كه ياد گرفته بوديم واقعا با هم حرف بزنيم. ياد گرفته بوديم با هم كنار بيايم. مهم اين بود كه ممكن بود يه شب تا 3 صبح حرف بزني و يه شب ديگه راحت بگي كه كار داري. از اينم مهمتر اين بود كه ميتونستي يهو بهم زنگ بزني و فقط بپرسي «فرهنگ به نظرت يكي جلوي آدم سيگار بكشه بي احتراميه؟» و خداحافظي كني و بري. منم ميتونستم تو شباي امتحانات بهت زنگ بزنم و ازت بخوام به جاي من يه زنگ به 118 بزني و چيز تلخي رو برام بپرسي و تو هم بدون اينكه علتشو بپرسي فورا پاسخش رو بهم بگي.


آخ! آدم كم كم مي فهمه ارزش چيزاي واقعا زيبا چقدره، وقتي همه چيزهاي زيبامون خودساخته‌هايين كه خودمون هم مي دونيم هيچ پايه‌اي ندارن.
آخ! آدم اگه اين موضوع رو براي خودش كاملا هضم مي كرد كه جاذبه‌هاي جنسي و دوستياي مثلا عاشقانه كاذب و پر از دروغ يه دختر و پسر، چقدر از لحظه‌اي دوستي واقعي دورن، اونوقت تكليفش با خيلي چيزا روشن مي شد. مي‌فهميد از رابطه با يه دختر خوب و خوشگلي كه بيشتر اوقاتش صرف جذاب بودنش ميشه، چي بايد بخواد، حتي از دختر خوب و نازنيني با زيبايي كودكانه و پاكش، كه قاعده اين بازيها ظرفيت خيلي مشخص و حقيري داره، كه هرگز و هرگز هيچ دوستي‌اي به اين سادگي ممكن نيست، به خصوص دوستي يك دختر و يك پسر.


اصلا از همه اينا كه بگذرم، ميدوني، همين كه احساس ميكردم تو، توئه به اين خوبي، "هستي" ، تنهاييم پر از شادي مي‌شد، پر از شكوه. نه اين كه حالا نباشي، ولي انگار ديگه اين احساس بودن و اتصال در من قدرتش به ده هزار كيلومتر و اينها نميرسه. شايد نهايت بردش همون فاصله چند كيلومتري خونه‌هامون بود و اون چشم انداز مشتركمون كه اينقدر چند و چون ساخت و سازش رو دنبال مي‌كرديم!
چه شوخي بدي!


يه شب كه براي برادرت اتفاق بدي افتاده بود گفتي : "فرهنگ! زندگي خيلي سسته. بايد به خاطر هر لحظه‌اي كه به سلامت ميگذره شكرگذار باشيم."
آره. كم كم مي فهميم كه اصلا قرار نيست به همين سادگي به لحظات ناب زندگي دست پيدا كنيم، كه همين كه در يك آن زمين زير پامون شكافته نميشه و تمام دلبستگيهامون رو از دست نمي ديم، همين كه اتفاق دهشتناكي كه براي "بابك" افتاد تا به حال برامون اتفاق نيفتاده و دوست داستني ترين آدم زندگيمون به سادگي و به خاطر يه راننده و يه جاده و يه كيسه برنج متلاشي نشده و هزاران همين و همين ديگه ... كلي شانس آورديم.
با خودم ميگم اين كه تو اين بار برميگردي واقعا يه معجزه‌س. هر چند كه ممكنه دفعه بعد براي هميشه بري ولي باز همين كه يه بار ديگه مي‌ياي تو اين دنيا يه معجزه غيرممكنه.
درست مثل ناممكن بودن دوستي من و تو كه ممكن شد. دوستي‌اي كه هر روز كه مي‌گذره تو اين شادي و شگفتي مي‌مونم كه چطور تو اين هستي مرگ‌آلود و ميون ما آدمهاي بد چنين چيز پاك و خوبي اين چند روز جاودانه شده. پرسشي كه پاسخ اصلي‌اش خوبي ناياب توئه.

Wednesday, July 07, 2004

n

شعر براي من جفتي است كه كاملم مي‌كند، راضيم مي‌كند، بي آنكه آزارم دهد. بعضيها كمبودهايشان را در زندگي با پناه بردن به آدمهاي ديگر جبران مي‌كنند؛ اما هيچ وقت جبران نمي‌شود ...
شعر براي من مثل پنجره‌اي است كه هر وقت به طرفش مي‌روم خود به خود باز مي‌شود. من آنجا مي‌نشينم، نگاه مي‌كنم، آواز مي‌خوانم، داد مي‌زنم، گريه مي‌كنم، با عكس درختها قاطي مي‌شوم و مي‌دانم كه آن طرف پنجره يك فضا هست و يك نفر كه مي‌شنود، يك نفر كه ممكن است دويست سال بعد باشد يا سيصد سال قبل بوده باشد – فرقي نمي‌كند – وسيله‌اي است براي ارتباط با هستي، با وجود در معناي وسيعش.



فروغ فرخزاد

Friday, July 02, 2004

n

پرواز
به جز بال
آسمان هم می‌خواهد.


از یک شاعر