يادداشت‌ها

 

 

گاوي كه فروخته‌ام…

دهكده را ترك مي‌گويد

در دل مه.

هياكوچي


 



 


وبلاگ ديگران

 

منصفانه

مي‌رقصم

من راه مي‌روم، راه

 

 



نشاني من

farhang223@yahoo.com

 


 

يادداشت‌هاي پيشين


دسامبر 2006
نوامبر 2006
اكتبر 2006
سپتامبر 2006
آگوست 2006
جولاي 2006
ژوئن 2006
مي 2006
آوريل 2006
مارس 2006
فوريه 2006
ژانويه 2006

12/31/2005 - 12/1/2005
11/31/2005 - 11/1/2005
10/31/2005 - 10/1/2005
09/31/2005 - 09/1/2005
08/31/2005 - 08/1/2005
07/31/2005 - 07/1/2005
06/31/2005 - 06/1/2005
05/31/2005 - 05/1/2005
04/31/2005 - 04/1/2005
03/31/2005 - 03/1/2005
02/31/2005 - 02/1/2005
01/31/2005 - 01/1/2005

12/31/2004 - 12/1/2004
11/31/2004 - 11/1/2004
10/31/2004 - 10/1/2004
09/31/2004 - 09/1/2004
08/31/2004 - 08/1/2004
07/31/2004 - 07/1/2004
06/31/2004 - 06/1/2004
05/31/2004 - 05/1/2004
04/31/2004 - 04/1/2004
03/31/2004 - 03/1/2004
02/31/2004 - 02/1/2004
01/31/2004 - 01/1/2004

12/31/2003 - 12/1/2003
11/31/2003 - 11/1/2003
10/31/2003 - 10/1/2003
09/31/2003 - 09/1/2003
08/31/2003 - 08/1/2003
07/31/2003 - 07/1/2003
06/31/2003 - 06/1/2003
05/31/2003 - 05/1/2003
04/31/2003 - 04/1/2003
03/31/2003 - 03/1/2003
02/31/2003 - 02/1/2003
01/31/2003 - 01/1/2003

12/31/2002 - 12/1/2002
11/31/2002 - 11/1/2002
10/31/2002 - 10/1/2002
09/31/2002 - 09/1/2002
 

 


 


 

Thursday, June 23, 2005

n

چرا از زندگيم راضي نيستم؟
چرا هدف درست و حسابي‌اي جلو روم نيست؟
چرا نميتونم زندگيمو به تمامي معطوف چيزايي كنم كه دوست دارم؟


وقتي كارنامه نهايي كنكورم با يه رتبه 2، يه رتبه 4 و همون رتبه 7 قبلي اومد كلي احساس قدرت كردم. لحظات سخت درس خودندن چند ماه قبل يه لحظه از جلو چشمم گذشتن و تو طعم شيرين اين موفقيت بزرگ، تو اين توان عظيم تنهايي، ذوب شدن.


اما حالا مدتيه عقيم شدم. يعني ديگه نمي‌خوام دنبال هدفاي مقطعي باشم. به اندازه كافي تو اونها موفق شدم. واقعا ادامه تحصيل براي چي؟ يعني اين همه راهو طي كردن براي پول درآوردن مي‌ارزه؟ با پول چيا رو مي‌تونم به دست بيارم؟ يعني واقعا تو كار علمي چيزي هست كه منو راضي كنه؟ چي منو واقعا راضي مي‌كنه؟ چه زندگي‌اي؟ چه كار شخصي‌اي؟ چه آدمي، چي دوستي؟


مي‌خوام بلندپروازتر باشم. مي‌خوام ديگه زندگي معمولي رو كنار بزنم و برم دنبال دوست داشتني‌ترين چيزايي كه مي‌تونم تو زندگي پيدا كنم.
شايد اين مدت ديگه خيلي عقيم شدم كه فكر مي‌كنم با اين زندگي روزمره هيچ زايش و شادي‌اي ممكن نيست. نميدونم. بايد بتونم اين آخرين كار معماريمو خوب انجام بدم. بايد بتونم مجال و نظم ذهنيمو براي نوشتم پيدا كنم. شايد بشه به جاي يه انقلاب اساسي، يا شايدم فقط فكر انقلاب و روگردان شدن از چيزايي كه تا حالا ساختم و چيزايي كه تا حالا شدم، كم كم يه ذره زندگيمو درست كنم، يه ذره ساعات شبانه‌روزمو زاينده‌تر كنم.


دلم دريا مي‌خواد.
گرچه هميشه ازش ترسيدم، اما چند روز پيش كه بعد مدتها رفتم ساحل خزر خيلي بهم چسبيد. زيبايي و عرياني و سادگي خطوطش براي يك لحظه، فقط و فقط يك لحظه، ذهنمو از همه چيزاي بيخودي آْزاد كرد.

Saturday, June 18, 2005

n

اگر معلوم شود آنها برای اثبات قدرت و له کردن آزادی بیشتر همت داشتند تا ما برای دفاع از آزادی و ایران. اگر معلوم شود ملت ایران باز هم غایب بوده است و تنبلی تاریخی اش را پشت شعارهای دلخوش کن پنهان کرده است، چه باید بکنیم؟


از يادداشت صبح شنبه ابراهيم نبوي

Friday, June 17, 2005

n

واقعا جالبه! يه ملت رو يك عمر از بديهي ترين خواست‌هاشون محروم نگه داشتن و حالا مايي كه ديگه از زندگي فقط و فقط عياشي و سكس مي‌خوايم به همونا راي مي‌ديم؛ كه حالا به نظر مي‌ياد هموني كه هشت سال پيش ازش فرار كرديم، بيشتر امكانات سكسي برامون فراهم مي‌كنه!.

اين وسطم كه ديگه نه شرافت مهمه، نه آزادي واقعي، نه هيچ كوفت ديگه‌اي! كاشكي يه بار ديگه به خودمون بيايم و از اين نااميدي و نق زدن بيخودي و بي فايده در بيايم!
واقعا، وقتي هيچ راه و امكان ديگه‌اي نداريم، چه فايده‌اي داره بذاريم حكومت يكدست بشه، يكدست اون چيزي كه دوسش نداريم!