نمیدانم شما واقعا خوشحال میشدید اگر تیم ملی با همان یک گل پیروز میشد؟ مگر هنگام پیش بودن تحمل پیدرپی تصویر آقای رییسجمهور آسان بود، که بعد از پیروزی بتوان آن همه سرود مبتذل و دروغ و سوءاستفاده از احساسات ملی را تاب آورد؟
همه میدانستند این تیم ملی یک چیزیش میلنگد، که اصلا تیم ملی نیست. مثل همه چیزهای دیگری که میخواهند به نام ملی قالبمان کنند. اما دم خروس پیدا بود. باید به دست و پای مردم میافتادند تا ورزشگاه پر شود و بارها و بارها پر شدنش را به رخ بکشند. مجریان و گزارشگران بارها میگفتند «مطمئنا همه از موفقیت تیم ملی خوشحال میشوند». پیشتر از این حرفها نبود!
من فکر میکنم یک ملت باید مراقب باشد از احساسات ملیاش سوءاستفاده نشود. آدم باید خودش تشخیص دهد چه چیز متعلق به ملت و وطن اوست و چه چیز تحمیلی است و پروژهای در مناسبات قدرت.
من مانده بودم واقعا چگونه تا به حال خر این تیم بیانگیزه و دروغین علیآبادی و علی دایی از پل گذشته است. واقعا شک کرده بودم نکند این علی دایی راست میگوید و من بیخودی با خواست خدا درافتادهام. عجب تقدیری بود! خوابش را هم نمیدیدند این گونه زمین بخورند. این از کارگردانی تلویزیونی بازی پیدا بود و من، هر چند هرگز با حکومت و ملت عربستان میانهای ندارم، از گلهای عربستان شاد شدم. گاهی لازم است از داشتههای دروغینت دل بکنی.
۱۳۸۸ فروردین ۱۰, دوشنبه
۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه
چه سالی بود! چه سالی خواهد بود!
سالی که تمام زندگیم را دزدیدند، یکی از همین جوانها که دیگر باید همه جا تحملشان کرد و از قضا همان روزها انبوهیشان را در فیلم شرمآور آقای داوودنژاد تاب آوردم! سالی که یادم نمیآید در سینما شاهکاری دیده باشم. سالی را که با یک تومور به سال دیگر پیوند میزنم!
سالی که عصبانی و خشمگین بودم. سالی که هر چه کمتر تحمل بیگانهها را داشتم و هر چه بیشتر فهمیدم که فاصلهای ناپیمودنی در این میان هست.
سالی با بوسههای آتشین، سالی با دلتنگیها و دلواپسیهای و آغوشهای گرم. سالی که عاشق و عاشقتر شدم و مشتاق زندگی مشترک. گویی عاقبت همان "گریز از شهر" انگیزه ما خواهد شد.
سالی که روز آخرش تمام نوشتههای برادرم زیر آب رفت. سالی که نوروزش کار بزرگی کردم و در پایانش دلواپس عقبماندگیهای حرفهایم بودم.
و سالی که میآید؛ سالی که اتفاقات بزرگ میافتد و ارادههای پولادین باید باز فراخوانده شوند.
سالی که باید اسلحه به دست گیرم و به تو فکر کنم و به این که این چه کشوری است، که این چه دنیایی است؛ که در این سال تنها دوست دارم در کنار تو زندگی کنم. خشمم را از آنها که آزارم دادند از یاد خواهم برد و باز لذت تنهایی و کارهای بزرگ را تجربه خواهم کرد.
سالی که تمام زندگیم را دزدیدند، یکی از همین جوانها که دیگر باید همه جا تحملشان کرد و از قضا همان روزها انبوهیشان را در فیلم شرمآور آقای داوودنژاد تاب آوردم! سالی که یادم نمیآید در سینما شاهکاری دیده باشم. سالی را که با یک تومور به سال دیگر پیوند میزنم!
سالی که عصبانی و خشمگین بودم. سالی که هر چه کمتر تحمل بیگانهها را داشتم و هر چه بیشتر فهمیدم که فاصلهای ناپیمودنی در این میان هست.
سالی با بوسههای آتشین، سالی با دلتنگیها و دلواپسیهای و آغوشهای گرم. سالی که عاشق و عاشقتر شدم و مشتاق زندگی مشترک. گویی عاقبت همان "گریز از شهر" انگیزه ما خواهد شد.
سالی که روز آخرش تمام نوشتههای برادرم زیر آب رفت. سالی که نوروزش کار بزرگی کردم و در پایانش دلواپس عقبماندگیهای حرفهایم بودم.
و سالی که میآید؛ سالی که اتفاقات بزرگ میافتد و ارادههای پولادین باید باز فراخوانده شوند.
سالی که باید اسلحه به دست گیرم و به تو فکر کنم و به این که این چه کشوری است، که این چه دنیایی است؛ که در این سال تنها دوست دارم در کنار تو زندگی کنم. خشمم را از آنها که آزارم دادند از یاد خواهم برد و باز لذت تنهایی و کارهای بزرگ را تجربه خواهم کرد.
۱۳۸۷ اسفند ۷, چهارشنبه
در دستم، در انگشت شصت چپم، غدهای ظاهر شده که میگویند خوشخیم است، اما اگر قرصهای مهیب و تلخ این ده روزه نابودش نکنند، باید جراحی شود.
این جور مواقع هیچ کس به آدم نمیگوید علت عارضه چه بوده یا دستکم چه میتواند باشد. این چیزها از دید پزشکان علت نمیخواهد. شاید آنها بهتر از دیگران ناپایداری باورنکردنی زندگی را دریافتهاند.
چندین صبح، ساعات متمادی در اتاق انتظار بیمارستانها و مطبها منتظر ماندم. چقدر انتظار کشیدن روی یک صندلی، آن هم برای یک موضوع ناگوار، دشوار است! زمان انتظار یک پزشک مشهور یا یک بیمارستان دولتی با هیچ منطقی در زندگیات جور در نمیآید؛ از شش صبح تا نزدیک ظهر. روزنامه و مجلهی فیلم پس از جشنواره و یادداشت ایرج کریمی دربارهی «دربارهی الی» را خواندم. زمان میگذشت. اما انتظار به پایان نمیرسید.
اتفاق عجیب آن بود که در آن ساعات، میل شدیدی به نزدیکی با زنها در من خوابآلوده بیدار میشد؛ میلی عنانگسیخته به نوازش هر زن جوان زیبایی که میدیدم یا در ذهنم بود، هم عزیزترین زن زندگیام هم آن پرستارانی که خوش لباس بودند و گاه به گاه از برابرم میگذشتند؛ و من در اوج خستگی و درماندگی در مواجه با سختیهای فراموشکردهی زندگی، دور شدن اندام آنها را نگاه میکردم.
گمان میکنم این میل با ذات عشقبازی، با ذات آمیزش زن و مرد، نزدیکی داشت؛ برای مواجه با ناپایداری تحملناپذیر زندگی و شکنندگی گریزناپذیر جسم و روح؛ برای انکار و فراموشی و برای دلدادهگی به آنچه که میگذرد.
زن آیندهام را دوست میدارم. موجود نازنینی است؛ همان گونه که یک زن باید باشد. همان چیزهای را دارد که یک زن باید داشته باشد؛ چیزهایی که بسیار زنهایی که شناختهام از دستش دادهاند. میخواهم آن قدر مراقب او و عشقش باشم که هیچ یک از آنها را از دست ندهد. بیماری هشدار است. در این اتاق انتظار مرگ، خلوتی میخواهم تا در انحناهای تن گرمش بیامیزم.
این جور مواقع هیچ کس به آدم نمیگوید علت عارضه چه بوده یا دستکم چه میتواند باشد. این چیزها از دید پزشکان علت نمیخواهد. شاید آنها بهتر از دیگران ناپایداری باورنکردنی زندگی را دریافتهاند.
چندین صبح، ساعات متمادی در اتاق انتظار بیمارستانها و مطبها منتظر ماندم. چقدر انتظار کشیدن روی یک صندلی، آن هم برای یک موضوع ناگوار، دشوار است! زمان انتظار یک پزشک مشهور یا یک بیمارستان دولتی با هیچ منطقی در زندگیات جور در نمیآید؛ از شش صبح تا نزدیک ظهر. روزنامه و مجلهی فیلم پس از جشنواره و یادداشت ایرج کریمی دربارهی «دربارهی الی» را خواندم. زمان میگذشت. اما انتظار به پایان نمیرسید.
اتفاق عجیب آن بود که در آن ساعات، میل شدیدی به نزدیکی با زنها در من خوابآلوده بیدار میشد؛ میلی عنانگسیخته به نوازش هر زن جوان زیبایی که میدیدم یا در ذهنم بود، هم عزیزترین زن زندگیام هم آن پرستارانی که خوش لباس بودند و گاه به گاه از برابرم میگذشتند؛ و من در اوج خستگی و درماندگی در مواجه با سختیهای فراموشکردهی زندگی، دور شدن اندام آنها را نگاه میکردم.
گمان میکنم این میل با ذات عشقبازی، با ذات آمیزش زن و مرد، نزدیکی داشت؛ برای مواجه با ناپایداری تحملناپذیر زندگی و شکنندگی گریزناپذیر جسم و روح؛ برای انکار و فراموشی و برای دلدادهگی به آنچه که میگذرد.
زن آیندهام را دوست میدارم. موجود نازنینی است؛ همان گونه که یک زن باید باشد. همان چیزهای را دارد که یک زن باید داشته باشد؛ چیزهایی که بسیار زنهایی که شناختهام از دستش دادهاند. میخواهم آن قدر مراقب او و عشقش باشم که هیچ یک از آنها را از دست ندهد. بیماری هشدار است. در این اتاق انتظار مرگ، خلوتی میخواهم تا در انحناهای تن گرمش بیامیزم.
۱۳۸۷ دی ۲۴, سهشنبه
دیشب، که آخرین شب تعطیلات بهموقع دیماه بود، «دیکانستراکتینگ هری» رونقی به جشنوارهی ما داد، آن چنان که در برابر یک فیلم کمدی بغضمان گرفت و پس از سالها دلمان خواست یک دل سیر گریه کنیم.
.
آه! وودی آلن عزیز! وقتی یکی از شخصیتهایت از فوکوس خارج شده بود خندیدیم، وقتی از آسانسور پایین میرفتی و بلندگوی آسانسور حضور دزدان مترو و منتقدان کتاب را در یکی از طبقات جهنم اعلام کرد، وقتی پیرزن نابینایی ناظر عشقبازی مردی با خواهر زنش شد، خندیدیم. اما وقتی دختر زیبایی که هوادار و شاگرد و همخانهات بود از جشن عروسی با دوستت سراغت آمد و اعتراضهای تو به هیچ جا نرسید و عاقبت تسلیم شدی، ما گریستیم. آخر نمیتوانستیم تحمل کنیم زن زیبایی در حق آدم نازنینی مثل تو بدی کند. هر چقدر هم که بگویی در حق زنها بدی کردهای، نمیتوانستیم ببینیم زن زیبایی که دوستش داشتی تو را بگذارد و بگوید اکنون عاشق دیگریست. نمیتوانستیم اشک نریزیم، وقتی پیر شده بودی و به تو ترحم میکردند و تو را به خانهات میرساندند، تا با ماشین تحریر و شخصیتهای خیالیات تنها بمانی..
- Harry! Give us your blessing, please.
- God! I don't know what to say. I love you. This guy I loved …. I give up … I give up.
- Come on! We'll get you home.
.
آه! وودی آلن عزیز! وقتی یکی از شخصیتهایت از فوکوس خارج شده بود خندیدیم، وقتی از آسانسور پایین میرفتی و بلندگوی آسانسور حضور دزدان مترو و منتقدان کتاب را در یکی از طبقات جهنم اعلام کرد، وقتی پیرزن نابینایی ناظر عشقبازی مردی با خواهر زنش شد، خندیدیم. اما وقتی دختر زیبایی که هوادار و شاگرد و همخانهات بود از جشن عروسی با دوستت سراغت آمد و اعتراضهای تو به هیچ جا نرسید و عاقبت تسلیم شدی، ما گریستیم. آخر نمیتوانستیم تحمل کنیم زن زیبایی در حق آدم نازنینی مثل تو بدی کند. هر چقدر هم که بگویی در حق زنها بدی کردهای، نمیتوانستیم ببینیم زن زیبایی که دوستش داشتی تو را بگذارد و بگوید اکنون عاشق دیگریست. نمیتوانستیم اشک نریزیم، وقتی پیر شده بودی و به تو ترحم میکردند و تو را به خانهات میرساندند، تا با ماشین تحریر و شخصیتهای خیالیات تنها بمانی..
- Harry! Give us your blessing, please.
- God! I don't know what to say. I love you. This guy I loved …. I give up … I give up.
- Come on! We'll get you home.
۱۳۸۷ دی ۱۸, چهارشنبه
جشنواره فیلمهای وودی آلن راه انداختهام. از «پول را بردار و فرار کن» تا «پایان هالیوودی»، «هر چیز دیگر» و «ملیندا و ملیندا» و حتی این «ویکی کریستینا بارسلونا»ی عجیب. جالب است که بیشتر با فیلمهای جدیدترش میانه پیدا کردهام، که میگویند به خوبی فیلمهای میانهاش نیست.
تنهایی، جشنواره فیلمهای وودی آلن راه انداختهام؛ در اتاق خانه پدری، پشت مونیتور سیزده و سه دهم اینچی لپتاپم، که جانش را با این همه دانلود به لب رساندهام.
ملیندا و ملیندا چسبید. ویکی کریستینا بارسلونا کمی درب و داغان کرد، البته نه به اندازه آن «امتیاز نهایی» ویرانگر. «پایان هالیودی» بد نبود و شارلیز ترون زیباروی «سلبریتی» و آدمهای دور و برش آدم را حسابی یاد دخترهای زیبا و زنبارههای اینجا میانداختند که البته کپیهای دست چندمی از آنها هستند و طعم شرقی و سنتی و جهان سومی توأمانشان جای وودی آلن را واقعا خالی میکند! در «هر چیز دیگر» آن چه بیشتر چسبید، صحنهای بود که وودی آلن از ماشین کوچکش پیاده شد و شیشه ماشین آنهایی را که تحقیرش کرده بودند شکست. عجیب است که با یک آدم امریکایی اینقدر احساس نزدیکی میکنم! اصلا گاهی باور نمیکنم این وودی آلن امریکایی باشد. اینها را که گفتم صحنهای از «اسکوپ» هم به یادم آمد، آنجا که خبرنگار مرده که در کشتیای به سوی ناکجاآباد میرفت، وقتی هوس کرد به زندگی برگردد، خیلی ساده دور از چشم عزراییل از گوشه کشتی خود را به آب انداخت و به زندگی برگشت، منتها در جعبه جادویی وودی آلن!
تنهایی، جشنواره فیلمهای وودی آلن راه انداختهام؛ در اتاق خانه پدری، پشت مونیتور سیزده و سه دهم اینچی لپتاپم، که جانش را با این همه دانلود به لب رساندهام.
ملیندا و ملیندا چسبید. ویکی کریستینا بارسلونا کمی درب و داغان کرد، البته نه به اندازه آن «امتیاز نهایی» ویرانگر. «پایان هالیودی» بد نبود و شارلیز ترون زیباروی «سلبریتی» و آدمهای دور و برش آدم را حسابی یاد دخترهای زیبا و زنبارههای اینجا میانداختند که البته کپیهای دست چندمی از آنها هستند و طعم شرقی و سنتی و جهان سومی توأمانشان جای وودی آلن را واقعا خالی میکند! در «هر چیز دیگر» آن چه بیشتر چسبید، صحنهای بود که وودی آلن از ماشین کوچکش پیاده شد و شیشه ماشین آنهایی را که تحقیرش کرده بودند شکست. عجیب است که با یک آدم امریکایی اینقدر احساس نزدیکی میکنم! اصلا گاهی باور نمیکنم این وودی آلن امریکایی باشد. اینها را که گفتم صحنهای از «اسکوپ» هم به یادم آمد، آنجا که خبرنگار مرده که در کشتیای به سوی ناکجاآباد میرفت، وقتی هوس کرد به زندگی برگردد، خیلی ساده دور از چشم عزراییل از گوشه کشتی خود را به آب انداخت و به زندگی برگشت، منتها در جعبه جادویی وودی آلن!
۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه
آسمون آبيه ... آسمون زخميه
قلب من آبيه ... عشق من تاريکه
قلب من آسمونه ... بارونش خونينه
عاقبت این سکانس پایانی "نفس عمیق" جانم را میگیرد!
با آن که پنج شش سالی است این شیفتهگی و حیرت با من است، تازه دیشب پس از مدهوشی دوباره از دیدنش، فهمیدم که ایرج کریمی عزیز هم آن را از سکانسهای پایانی استثنایی تاریخ سینما خوانده است.
قلب من آبيه ... عشق من تاريکه
قلب من آسمونه ... بارونش خونينه
عاقبت این سکانس پایانی "نفس عمیق" جانم را میگیرد!
با آن که پنج شش سالی است این شیفتهگی و حیرت با من است، تازه دیشب پس از مدهوشی دوباره از دیدنش، فهمیدم که ایرج کریمی عزیز هم آن را از سکانسهای پایانی استثنایی تاریخ سینما خوانده است.
۱۳۸۷ آذر ۵, سهشنبه
یک. کیانوش عیاری که با "بودن یا نبودن" در طول ده روز، هفت شب ما را به سینما سپیدهی خیابان انقلاب کشانده بود، دربارهی خود چیزی به این مضمون میگفت: "من انسان کماستعدادی هستم که برای دست یافتن به چیزهای بزرگ باید بسیار تلاش کنم".
دو. اگر چه افسوس ندیدن آخرین قسمت "روزگار قریب" به دلم ماند اما هنوز طعم دیدن بخشهایی از این کار زیر زبانم است. چند شب جادوی آن تصاویر خالی از عناصر نمایشی و معنایی مسحورم کرد! امشب که پشتصحنهی کارش را دیدم و گفتگویش را خواندم، ابعاد باورنکردنی بداهه کاریش حیرتزدهام کرد.
.میگفت صبح سر صحنه نمیدانسته میخواهد چه کند. مدتی از عوامل صحنه ایراد میگرفته تا برای خودش وقت بخرد. گاهی هم پلان دشوار دروغینی طرح میکرده و عوامل را مشغول آمادهسازی آن میکرده و گاه از دل همین نما، سکانسی از داستان را کشف میکرده.
سه. مدتی است که گرفتار این فکر استادی شدهام. یک حالت آن است که استاد گرفتار بیخودی باشی که انگیزهای نداری و یک سری آموختههای قدیمی و آبرفتهات را به هر بهانهای به خورد شنوندگان بیچاره میدهی. حالت دیگرش شاید این باشد که تازه کار و پرانگیزه، سکانسها و حتی پلانهای تدریست را طرحریزی کنی. اما حالت دیگر آن است که آن قدر راه دوم را ادامه بدهی و آن قدر آن انگیزه را زنده نگه داری که دیگر بدون طرح سر کلاس بروی، اما نتیجه مسحورکننده باشد.
چهار. نگرانم. نگران انگیزههایم، که چقدر حقیقیاند، و چقدر پاسخ نصفهنیمهی دیگر انگیزههای فروخورده. نگران آیندهام در میان این همه الزامات بیحاصل. نگران رؤیاهایی که باید کنار بگذارم. نگران اینکه استادی در حیطه علوم گاهی کم میآورد، که نمیتواند پاسخ درد عشقهای دیوانهوار باشد! این آخری را چند روز پیش، که نمیخواستم سر کار هر روزه بروم، فهمیدم. به نظرم این توصیفهای احساساتی و پرمعنای نوشتههای این روزها هم نتیجه همان یادآوری دیوانهگی عاشقانه باشد! کجاست این آقای عیاری که جملاتم را از هر گونه عناصر نمایشی و معنایی خالی کند؟
دو. اگر چه افسوس ندیدن آخرین قسمت "روزگار قریب" به دلم ماند اما هنوز طعم دیدن بخشهایی از این کار زیر زبانم است. چند شب جادوی آن تصاویر خالی از عناصر نمایشی و معنایی مسحورم کرد! امشب که پشتصحنهی کارش را دیدم و گفتگویش را خواندم، ابعاد باورنکردنی بداهه کاریش حیرتزدهام کرد.
.میگفت صبح سر صحنه نمیدانسته میخواهد چه کند. مدتی از عوامل صحنه ایراد میگرفته تا برای خودش وقت بخرد. گاهی هم پلان دشوار دروغینی طرح میکرده و عوامل را مشغول آمادهسازی آن میکرده و گاه از دل همین نما، سکانسی از داستان را کشف میکرده.
سه. مدتی است که گرفتار این فکر استادی شدهام. یک حالت آن است که استاد گرفتار بیخودی باشی که انگیزهای نداری و یک سری آموختههای قدیمی و آبرفتهات را به هر بهانهای به خورد شنوندگان بیچاره میدهی. حالت دیگرش شاید این باشد که تازه کار و پرانگیزه، سکانسها و حتی پلانهای تدریست را طرحریزی کنی. اما حالت دیگر آن است که آن قدر راه دوم را ادامه بدهی و آن قدر آن انگیزه را زنده نگه داری که دیگر بدون طرح سر کلاس بروی، اما نتیجه مسحورکننده باشد.
چهار. نگرانم. نگران انگیزههایم، که چقدر حقیقیاند، و چقدر پاسخ نصفهنیمهی دیگر انگیزههای فروخورده. نگران آیندهام در میان این همه الزامات بیحاصل. نگران رؤیاهایی که باید کنار بگذارم. نگران اینکه استادی در حیطه علوم گاهی کم میآورد، که نمیتواند پاسخ درد عشقهای دیوانهوار باشد! این آخری را چند روز پیش، که نمیخواستم سر کار هر روزه بروم، فهمیدم. به نظرم این توصیفهای احساساتی و پرمعنای نوشتههای این روزها هم نتیجه همان یادآوری دیوانهگی عاشقانه باشد! کجاست این آقای عیاری که جملاتم را از هر گونه عناصر نمایشی و معنایی خالی کند؟
۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه
بیمارم.
تا آخر کلاس خود را کشاندم.
یاد آن کس که میگفت:
"من سردم است، من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد."
چقدر اشتباهات ما ابتدایی است!
آیا واقعا اشتباه کردهام؟
آه! "ورا" من را ببخش!
آیا این آرزوی امروز، همان اشتباه دیروز نیست؟
تصنیفی میشنوم که:
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
بیمار و رنجور به قرارم رسیدم.
بسیار شور و سخن در برابر جنازهای که من بودم!
تصویرهای زیبایی روی مقواها و همینطور تصویر مردی با یک کیف زنانه در صندلی مجاورش.
گفت مرد کیف زنش را جوری از او گرفت و روی صندلی کنارش گذاشت که حس کردم عاقبت برای مردان زنان مثل همین کیف زنانه میشوند.
بیمارم.
کسی باید ما را نجات دهد!
این بار آوازی میخواند:
شبی که ماه مراد از افق طلوع کند
بود که پرتو نوری به بام ما افتد
تا آخر کلاس خود را کشاندم.
یاد آن کس که میگفت:
"من سردم است، من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد."
چقدر اشتباهات ما ابتدایی است!
آیا واقعا اشتباه کردهام؟
آه! "ورا" من را ببخش!
آیا این آرزوی امروز، همان اشتباه دیروز نیست؟
تصنیفی میشنوم که:
دوش میآمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزدهای سوخته بود
بیمار و رنجور به قرارم رسیدم.
بسیار شور و سخن در برابر جنازهای که من بودم!
تصویرهای زیبایی روی مقواها و همینطور تصویر مردی با یک کیف زنانه در صندلی مجاورش.
گفت مرد کیف زنش را جوری از او گرفت و روی صندلی کنارش گذاشت که حس کردم عاقبت برای مردان زنان مثل همین کیف زنانه میشوند.
بیمارم.
کسی باید ما را نجات دهد!
این بار آوازی میخواند:
شبی که ماه مراد از افق طلوع کند
بود که پرتو نوری به بام ما افتد
۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه
یک. هر چقدر هم که درگیر زندگی خودت باشی، فهمیدن اینکه کسی به آهستهگی زندگیت را دنبال میکند، دلپذیر است. شاید چشاندن این طعم دلپذیر از ساختن آن گرفتاریهای عاشقانهی تودرتو بهتر باشد.
دو. من استعداد عجیبی دارم که همزمان عاشق زنهای متعددی بشوم! دیشب هم عاشق «ورا» شدم. دیشب، ورا، این مریم مقدس فیلم «تبعید» قلب مرا با خود برد. آه! ورا! با آن نگاههایت، با آن ترسهایت، با آن اشکهایت، با آن ضعفهایت و با آن لباس آبی و آن تصویرت در آینه، قلب مرا تکهتکه کردی. آه! ورا! با تو چه کردند؟ با تو چه کردیم؟ با تو چه میکنیم؟
سه. این «آندری زویا گینتسف» روس این بار بیش از پیش ما را از لذت دیدن شاهکارش سرشار کرد، و البته ویران و تکهپاره! از آن گاه که فاجعه ناگزیر شد دیگر صورت «ورا» را نشانمان نداد. نفهمیدیم چگونه درد کشید و چگونه مرد. حتی در سردخانه هم نفهمیدیم نگاهش به کجاست. عاقبت در لحظهای که فکرش را نمیکردیم صدایش را از پشت تلفن شنیدیم. لحظهای تصور کردیم از زیر خاک سخن میگوید! اما نه، یک بار دیگر جادوی سینما ما را مسحور کرد. بر ورای نازنین چهها گذشته بود و ما نمیدانستیم. آه! ورا! چشمهای ما دیدن از یاد برده بودند! آه! ورا! مریم مقدس! چه کلماتی به آن مرد گفتی! آه! ورا! ما همسرانمان را کشتیم! قلب ما را همچو آن خانهی خالی از حضورت، با چنان بارانی بشوی.
دو. من استعداد عجیبی دارم که همزمان عاشق زنهای متعددی بشوم! دیشب هم عاشق «ورا» شدم. دیشب، ورا، این مریم مقدس فیلم «تبعید» قلب مرا با خود برد. آه! ورا! با آن نگاههایت، با آن ترسهایت، با آن اشکهایت، با آن ضعفهایت و با آن لباس آبی و آن تصویرت در آینه، قلب مرا تکهتکه کردی. آه! ورا! با تو چه کردند؟ با تو چه کردیم؟ با تو چه میکنیم؟
سه. این «آندری زویا گینتسف» روس این بار بیش از پیش ما را از لذت دیدن شاهکارش سرشار کرد، و البته ویران و تکهپاره! از آن گاه که فاجعه ناگزیر شد دیگر صورت «ورا» را نشانمان نداد. نفهمیدیم چگونه درد کشید و چگونه مرد. حتی در سردخانه هم نفهمیدیم نگاهش به کجاست. عاقبت در لحظهای که فکرش را نمیکردیم صدایش را از پشت تلفن شنیدیم. لحظهای تصور کردیم از زیر خاک سخن میگوید! اما نه، یک بار دیگر جادوی سینما ما را مسحور کرد. بر ورای نازنین چهها گذشته بود و ما نمیدانستیم. آه! ورا! چشمهای ما دیدن از یاد برده بودند! آه! ورا! مریم مقدس! چه کلماتی به آن مرد گفتی! آه! ورا! ما همسرانمان را کشتیم! قلب ما را همچو آن خانهی خالی از حضورت، با چنان بارانی بشوی.
۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه
۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه
من که از اول از این مراسم شلوغ و پلوغ عروسی که فقط عروس و داماد را خسته میکند و مجبورشان میکند نقشهای مسخرهای را برای انبوهی از دیگران ایفا کنند و فرصت هر گونه تمرکزی را از آنها میگیرد، خوشم نمیآمد. البته باید همه چیزمان به همه چیزمان بیاید. این ازدواجهای از روی ناچاری و این همسریهای پر از سوءتفاهم، چنین شب آغازینی هم میخواهد! آدمهای اشتباهی، به خصوص مردهای اشتباهی، به جای این که کمی فکر کنند و برای زندگی با انسان دیگر انگیزههای جدی بیابند، بهتر است در موجی از گرفتاری و خستگی چند ماهه تا خود شب عروسی، به دنیای جدیدشان پرتاب شوند.
همه اینها را گفتم که بگویم من که از اول از مراسم عروسی خوشم نمیآمد، اما شما که خوشتان میآید، اگر شب عروسی نیروهای انتظامی عزیز بریزند میان مجلس که چرا پول ما را ندادهاید و از آن جالبتر در مجلس جا خوش کنند، کاخ آرزوهایتان ویران نمیشود؟ در این ویرانه به اندازه یک شب عروسی هم به مردم امتیاز نمیدهند! پس یا باید مراسم عروسی ویژه خودمان را برگزار کنیم یا آنقدر مقاوم شده باشیم که اگر این ماجرا به سرمان آمد فقط به حال و روز خودمان و ویرانهمان بخندیم.
همه اینها را گفتم که بگویم من که از اول از مراسم عروسی خوشم نمیآمد، اما شما که خوشتان میآید، اگر شب عروسی نیروهای انتظامی عزیز بریزند میان مجلس که چرا پول ما را ندادهاید و از آن جالبتر در مجلس جا خوش کنند، کاخ آرزوهایتان ویران نمیشود؟ در این ویرانه به اندازه یک شب عروسی هم به مردم امتیاز نمیدهند! پس یا باید مراسم عروسی ویژه خودمان را برگزار کنیم یا آنقدر مقاوم شده باشیم که اگر این ماجرا به سرمان آمد فقط به حال و روز خودمان و ویرانهمان بخندیم.
۱۳۸۷ مهر ۹, سهشنبه
دقایق اول "به دل طبیعت وحشی" را دیدم و ترانه سحرانگیزش را شنیدم.
یاد "هفت" درگذشته هم افتادم.
میخواستم به یکی بگویم، یا حتی به خودم، که میشود لطفا عاشق نشوی!
زدی همه چیزو خراب کردی عزیزم. نمیتونستی خودتو نشکنی و دوستش داشته باشی!
کمکم تقاضاهای تدریس شبیهسازی انرژی ساختمان آغاز میشود. باید پیشتر بروم، مبانی نظریاش را بیاموزم و ساختارهایی برای تدریسش تدوین کنم. البته سر درآوردن از کاری که متخصصینش انگشتشمارند لذتبخش و راضیکننده است. اما باید متوجه هم باشم که همه کمبودها را نمیتوان با یک همچین چیزی جواب داد، یا دستکم باید ریشههای علاقه خود را کنکاش کنم و با توجیهات محکمی به آن تکیه کنم.
یاد "هفت" درگذشته هم افتادم.
میخواستم به یکی بگویم، یا حتی به خودم، که میشود لطفا عاشق نشوی!
زدی همه چیزو خراب کردی عزیزم. نمیتونستی خودتو نشکنی و دوستش داشته باشی!
کمکم تقاضاهای تدریس شبیهسازی انرژی ساختمان آغاز میشود. باید پیشتر بروم، مبانی نظریاش را بیاموزم و ساختارهایی برای تدریسش تدوین کنم. البته سر درآوردن از کاری که متخصصینش انگشتشمارند لذتبخش و راضیکننده است. اما باید متوجه هم باشم که همه کمبودها را نمیتوان با یک همچین چیزی جواب داد، یا دستکم باید ریشههای علاقه خود را کنکاش کنم و با توجیهات محکمی به آن تکیه کنم.
۱۳۸۷ مهر ۳, چهارشنبه
۱۳۸۷ شهریور ۱۵, جمعه
۱۳۸۷ مرداد ۲۳, چهارشنبه
میان این همه گرفتاری دلم برای لور مانودو، دختر شناگر بیست و یک ساله فرانسوی، میسوزد؛ وقتی که در خطوط کناری شنا میکند و دستش را که به دیواره استختر میرساند پیش از او چند نفر توجه همه دوربینها را به خود جلب کردهاند.
عکسهای عریانش در اینترنت، که دوست پسر ایتالیایی سابقش منتشرش کرده، بیشتر یاد مظلومیت دخترانهاش میاندازدم، که انگار همه جا کم و بیش یک جور است، به خصوص وقتی با دوستدختر ایتالیایی جدید او مسابقه میدهد و از او جا میماند!
میگوید: نااميدم. اصلاً نمي دانم ارزش ادامه دادن دارد يا نه. نمي دانم، شايد ديگر شنا نکنم. ديگر علاقه يي به انجام اين کار ندارم
ديگر واقعاً فهميدهام که فقط خانوادهام به من ايمان دارند مثل هميشه. اين تنها چيزي است که براي ادامه کار به من انگيزه مي دهد. سخت است که مسابقه بدهي و هفتم، هشتم شوي. بايد ببينم چه مي شود.
میان این همه گرفتاری دلم برای لور مانودو میسوزد! خندهدار است. دیگر ترجیح میدهم ایران یک مدال هم کسب نکند. دست کم اینطوری آن مرتیکه که منتظر مسابقهی ردهبندی حمید سوریان هم نمیماند، کمی کنف میشود. بگذار همه چیز به تمامی خراب شود. شاید آن وقت اتفاقی بیفتد.
اینجا درمانده یک آغوش گرم و آسودهام. سعی کردم چند کلمه فرانسوی برایش بنویسم، یادم رفته بود. دلم خواست دوباره با هم فرانسه بخوانیم. یک بار گفتم. انگلسیی خواندن مرا یاد شتاب و گرفتاری و تکلیفهای علمی و کاری میاندازد و فرانسوی خواندن یاد سرزمینهای خوشبختی، زندگیهای دوست داشتنی و بوسههای به یاد ماندنی.
میان این همه گرفتاری دلم برای لور مانودو میسوزد! همینطور برای خودم و تو.
عکسهای عریانش در اینترنت، که دوست پسر ایتالیایی سابقش منتشرش کرده، بیشتر یاد مظلومیت دخترانهاش میاندازدم، که انگار همه جا کم و بیش یک جور است، به خصوص وقتی با دوستدختر ایتالیایی جدید او مسابقه میدهد و از او جا میماند!
میگوید: نااميدم. اصلاً نمي دانم ارزش ادامه دادن دارد يا نه. نمي دانم، شايد ديگر شنا نکنم. ديگر علاقه يي به انجام اين کار ندارم
ديگر واقعاً فهميدهام که فقط خانوادهام به من ايمان دارند مثل هميشه. اين تنها چيزي است که براي ادامه کار به من انگيزه مي دهد. سخت است که مسابقه بدهي و هفتم، هشتم شوي. بايد ببينم چه مي شود.
میان این همه گرفتاری دلم برای لور مانودو میسوزد! خندهدار است. دیگر ترجیح میدهم ایران یک مدال هم کسب نکند. دست کم اینطوری آن مرتیکه که منتظر مسابقهی ردهبندی حمید سوریان هم نمیماند، کمی کنف میشود. بگذار همه چیز به تمامی خراب شود. شاید آن وقت اتفاقی بیفتد.
اینجا درمانده یک آغوش گرم و آسودهام. سعی کردم چند کلمه فرانسوی برایش بنویسم، یادم رفته بود. دلم خواست دوباره با هم فرانسه بخوانیم. یک بار گفتم. انگلسیی خواندن مرا یاد شتاب و گرفتاری و تکلیفهای علمی و کاری میاندازد و فرانسوی خواندن یاد سرزمینهای خوشبختی، زندگیهای دوست داشتنی و بوسههای به یاد ماندنی.
میان این همه گرفتاری دلم برای لور مانودو میسوزد! همینطور برای خودم و تو.
اشتراک در:
پستها (Atom)