يادداشت‌ها

 

 

گاوي كه فروخته‌ام…

دهكده را ترك مي‌گويد

در دل مه.

هياكوچي


 



 


وبلاگ ديگران

 

منصفانه

مي‌رقصم

من راه مي‌روم، راه

 

 



نشاني من

farhang223@yahoo.com

 


 

يادداشت‌هاي پيشين


دسامبر 2006
نوامبر 2006
اكتبر 2006
سپتامبر 2006
آگوست 2006
جولاي 2006
ژوئن 2006
مي 2006
آوريل 2006
مارس 2006
فوريه 2006
ژانويه 2006

12/31/2005 - 12/1/2005
11/31/2005 - 11/1/2005
10/31/2005 - 10/1/2005
09/31/2005 - 09/1/2005
08/31/2005 - 08/1/2005
07/31/2005 - 07/1/2005
06/31/2005 - 06/1/2005
05/31/2005 - 05/1/2005
04/31/2005 - 04/1/2005
03/31/2005 - 03/1/2005
02/31/2005 - 02/1/2005
01/31/2005 - 01/1/2005

12/31/2004 - 12/1/2004
11/31/2004 - 11/1/2004
10/31/2004 - 10/1/2004
09/31/2004 - 09/1/2004
08/31/2004 - 08/1/2004
07/31/2004 - 07/1/2004
06/31/2004 - 06/1/2004
05/31/2004 - 05/1/2004
04/31/2004 - 04/1/2004
03/31/2004 - 03/1/2004
02/31/2004 - 02/1/2004
01/31/2004 - 01/1/2004

12/31/2003 - 12/1/2003
11/31/2003 - 11/1/2003
10/31/2003 - 10/1/2003
09/31/2003 - 09/1/2003
08/31/2003 - 08/1/2003
07/31/2003 - 07/1/2003
06/31/2003 - 06/1/2003
05/31/2003 - 05/1/2003
04/31/2003 - 04/1/2003
03/31/2003 - 03/1/2003
02/31/2003 - 02/1/2003
01/31/2003 - 01/1/2003

12/31/2002 - 12/1/2002
11/31/2002 - 11/1/2002
10/31/2002 - 10/1/2002
09/31/2002 - 09/1/2002
 

 


 


 

Saturday, November 15, 2008

n

یک. هر چقدر هم که درگیر زندگی خودت باشی، فهمیدن اینکه کسی به آهسته‌گی زندگیت را دنبال می‌کند، دلپذیر است. شاید چشاندن این طعم دلپذیر از ساختن آن گرفتاری‌های عاشقانه‌ی تودرتو بهتر باشد.

دو. من استعداد عجیبی دارم که هم‌زمان عاشق زن‌های متعددی بشوم! دیشب هم عاشق «ورا» شدم. دیشب، ورا، این مریم مقدس فیلم «تبعید» قلب مرا با خود برد. آه! ورا! با آن نگاه‌هایت، با آن ترس‌هایت، با آن اشک‌هایت، با آن ضعف‌هایت و با آن لباس آبی و آن تصویرت در آینه، قلب مرا تکه‌تکه کردی. آه! ورا! با تو چه کردند؟ با تو چه کردیم؟ با تو چه می‌کنیم؟

سه. این «آندری زویا گینتسف» روس این بار بیش از پیش ما را از لذت دیدن شاهکارش سرشار کرد، و البته ویران و تکه‌پاره! از آن گاه که فاجعه ناگزیر شد دیگر صورت «ورا» را نشانمان نداد. نفهمیدیم چگونه درد کشید و چگونه مرد. حتی در سردخانه هم نفهمیدیم نگاهش به کجاست. عاقبت در لحظه‌ای که فکرش را نمی‌کردیم صدایش را از پشت تلفن شنیدیم. لحظه‌ای تصور کردیم از زیر خاک سخن می‌گوید! اما نه، یک بار دیگر جادوی سینما ما را مسحور کرد. بر ورای نازنین چه‌ها گذشته بود و ما نمی‌دانستیم. آه! ورا! چشم‌های ما دیدن از یاد برده بودند! آه! ورا! مریم مقدس! چه کلماتی به آن مرد گفتی! آه! ورا! ما همسرانمان را کشتیم! قلب ما را همچو آن خانه‌ی خالی از حضورت، با چنان بارانی بشوی.