يادداشت‌ها

 

 

گاوي كه فروخته‌ام…

دهكده را ترك مي‌گويد

در دل مه.

هياكوچي


 



 


وبلاگ ديگران

 

منصفانه

مي‌رقصم

من راه مي‌روم، راه

 

 



نشاني من

farhang223@yahoo.com

 


 

يادداشت‌هاي پيشين


دسامبر 2006
نوامبر 2006
اكتبر 2006
سپتامبر 2006
آگوست 2006
جولاي 2006
ژوئن 2006
مي 2006
آوريل 2006
مارس 2006
فوريه 2006
ژانويه 2006

12/31/2005 - 12/1/2005
11/31/2005 - 11/1/2005
10/31/2005 - 10/1/2005
09/31/2005 - 09/1/2005
08/31/2005 - 08/1/2005
07/31/2005 - 07/1/2005
06/31/2005 - 06/1/2005
05/31/2005 - 05/1/2005
04/31/2005 - 04/1/2005
03/31/2005 - 03/1/2005
02/31/2005 - 02/1/2005
01/31/2005 - 01/1/2005

12/31/2004 - 12/1/2004
11/31/2004 - 11/1/2004
10/31/2004 - 10/1/2004
09/31/2004 - 09/1/2004
08/31/2004 - 08/1/2004
07/31/2004 - 07/1/2004
06/31/2004 - 06/1/2004
05/31/2004 - 05/1/2004
04/31/2004 - 04/1/2004
03/31/2004 - 03/1/2004
02/31/2004 - 02/1/2004
01/31/2004 - 01/1/2004

12/31/2003 - 12/1/2003
11/31/2003 - 11/1/2003
10/31/2003 - 10/1/2003
09/31/2003 - 09/1/2003
08/31/2003 - 08/1/2003
07/31/2003 - 07/1/2003
06/31/2003 - 06/1/2003
05/31/2003 - 05/1/2003
04/31/2003 - 04/1/2003
03/31/2003 - 03/1/2003
02/31/2003 - 02/1/2003
01/31/2003 - 01/1/2003

12/31/2002 - 12/1/2002
11/31/2002 - 11/1/2002
10/31/2002 - 10/1/2002
09/31/2002 - 09/1/2002
 

 


 


 

Wednesday, February 25, 2009

n

در دستم، در انگشت شصت چپم، غده‌ای ظاهر شده که می‌گویند خوش‌خیم است، اما اگر قرص‌های مهیب و تلخ این ده روزه نابودش نکنند، باید جراحی شود.

این جور مواقع هیچ کس به آدم نمی‌گوید علت عارضه چه بوده یا دست‌کم چه‌‌ می‌تواند باشد. این چیزها از دید پزشکان علت نمی‌خواهد. شاید آنها بهتر از دیگران ناپایداری باورنکردنی زندگی را دریافته‌اند.

چندین صبح، ساعات متمادی در اتاق‌ انتظار بیمارستان‌ها و مطب‌ها منتظر ماندم. چقدر انتظار کشیدن روی یک صندلی، آن هم برای یک موضوع ناگوار، دشوار است! زمان انتظار یک پزشک مشهور یا یک بیمارستان دولتی با هیچ منطقی در زندگی‌ات جور در نمی‌آید؛ از شش صبح تا نزدیک ظهر. روزنامه و مجله‌ی فیلم پس از جشنواره و یادداشت ایرج کریمی درباره‌ی «درباره‌ی الی» را خواندم. زمان می‌گذشت. اما انتظار به پایان نمی‌رسید.

اتفاق عجیب آن بود که در آن ساعات، میل شدیدی به نزدیکی با زن‌ها در من خواب‌آلوده بیدار می‌شد؛ میلی عنان‌گسیخته‌ به نوازش هر زن جوان زیبایی که می‌دیدم یا در ذهنم بود، هم عزیزترین زن زندگی‌ام هم آن پرستارانی که خوش لباس بودند و گاه به گاه از برابرم می‌گذشتند؛ و من در اوج خستگی و درماندگی در مواجه با سختی‌های فراموش‌کرده‌ی زندگی، دور شدن اندام آنها را نگاه می‌کردم.

گمان می‌کنم این میل با ذات عشق‌بازی، با ذات آمیزش زن و مرد، نزدیکی داشت؛ برای مواجه با ناپایداری تحمل‌ناپذیر زندگی و شکنندگی گریزناپذیر جسم و روح؛ برای انکار و فراموشی و برای دل‌داده‌گی به آن‌چه که می‌گذرد.

زن آینده‌ام را دوست می‌دارم. موجود نازنینی است؛ همان گونه که یک زن باید باشد. همان چیزهای را دارد که یک زن باید داشته باشد؛ چیزهایی که بسیار زن‌هایی که شناخته‌ام از دستش داده‌اند. می‌خواهم آن قدر مراقب او و عشقش باشم که هیچ یک از آنها را از دست ندهد. بیماری هشدار است. در این اتاق انتظار مرگ، خلوتی می‌خواهم تا در انحناهای تن گرمش بیامیزم.