۱۳۸۳ تیر ۱۸, پنجشنبه

ديروز پريروز، براي اولين بار بعد اون روزا، رفتم سراغ نامه‌هاي اولين روزهاي دوستيمون. نامه‌ها چيزاي بي‌نهايت زيبايين. بهترين شكل ارتباطن. فاصله‌شون بيگانگي ناگزير آدمها رو كنار مي‌زنه و زيباترين احساسات و يگانگي‌ها رو ممكن مي‌كنه. تازه مي‌تونن تا ابد رنگ و بوي زيباترين زندگيها رو به ياد بيارن، رنگ و بوي دوستياي واقعي رو. اصلا فكر ميكنم دو نفر وقتي با هم واقعا دوست شدن كه بتونن بارها و بارها با اشتياق براي هم نامه بنويسن.
اگه تا هميشه از هم دور باشيم، خيلي دور و دور، باز هم برات نامه مي‌نويسم و باز چشم به راه پاسخت مي‌مونم.


مي دوني، حالا كه رفتي مي‌فهمم بودنت چقدر از تنهايي درم مي آورد؛ همين كه ممكن بود دو سه ماه يه بار همديگه رو ببينيم، يا حتي يكي دو سال يه بار. زمانش مهم نبود. مهم اين بود كه مي‌تونستيم وقتاي مهمي همديگه رو ببينيم؛ چه روزي كه تو پشت يه تريبون با اون قيافه جدي و جذابت سخنراني مي كردي، چه روزي كه من يه نمايشگاه پادرهوا داشتم و دعوتت مي‌كردم، چه شبي كه براي اولين بار خواستم ببينمت و، بي اينكه تقصيري داشته باشي، بيشتر از اينكه ببينمت منتظرت بودم!


مي‌دوني اصلا همين كه شايد تو هفته يك بار با هم حرف مي زديم و شب زيبايي ميساختيم خيلي خيلي خوب بود. خوب گاهي هم حرفها خوب نبود. اما اين اصلا مهم نبود. مهم اين بود كه ياد گرفته بوديم واقعا با هم حرف بزنيم. ياد گرفته بوديم با هم كنار بيايم. مهم اين بود كه ممكن بود يه شب تا 3 صبح حرف بزني و يه شب ديگه راحت بگي كه كار داري. از اينم مهمتر اين بود كه ميتونستي يهو بهم زنگ بزني و فقط بپرسي «فرهنگ به نظرت يكي جلوي آدم سيگار بكشه بي احتراميه؟» و خداحافظي كني و بري. منم ميتونستم تو شباي امتحانات بهت زنگ بزنم و ازت بخوام به جاي من يه زنگ به 118 بزني و چيز تلخي رو برام بپرسي و تو هم بدون اينكه علتشو بپرسي فورا پاسخش رو بهم بگي.


آخ! آدم كم كم مي فهمه ارزش چيزاي واقعا زيبا چقدره، وقتي همه چيزهاي زيبامون خودساخته‌هايين كه خودمون هم مي دونيم هيچ پايه‌اي ندارن.
آخ! آدم اگه اين موضوع رو براي خودش كاملا هضم مي كرد كه جاذبه‌هاي جنسي و دوستياي مثلا عاشقانه كاذب و پر از دروغ يه دختر و پسر، چقدر از لحظه‌اي دوستي واقعي دورن، اونوقت تكليفش با خيلي چيزا روشن مي شد. مي‌فهميد از رابطه با يه دختر خوب و خوشگلي كه بيشتر اوقاتش صرف جذاب بودنش ميشه، چي بايد بخواد، حتي از دختر خوب و نازنيني با زيبايي كودكانه و پاكش، كه قاعده اين بازيها ظرفيت خيلي مشخص و حقيري داره، كه هرگز و هرگز هيچ دوستي‌اي به اين سادگي ممكن نيست، به خصوص دوستي يك دختر و يك پسر.


اصلا از همه اينا كه بگذرم، ميدوني، همين كه احساس ميكردم تو، توئه به اين خوبي، "هستي" ، تنهاييم پر از شادي مي‌شد، پر از شكوه. نه اين كه حالا نباشي، ولي انگار ديگه اين احساس بودن و اتصال در من قدرتش به ده هزار كيلومتر و اينها نميرسه. شايد نهايت بردش همون فاصله چند كيلومتري خونه‌هامون بود و اون چشم انداز مشتركمون كه اينقدر چند و چون ساخت و سازش رو دنبال مي‌كرديم!
چه شوخي بدي!


يه شب كه براي برادرت اتفاق بدي افتاده بود گفتي : "فرهنگ! زندگي خيلي سسته. بايد به خاطر هر لحظه‌اي كه به سلامت ميگذره شكرگذار باشيم."
آره. كم كم مي فهميم كه اصلا قرار نيست به همين سادگي به لحظات ناب زندگي دست پيدا كنيم، كه همين كه در يك آن زمين زير پامون شكافته نميشه و تمام دلبستگيهامون رو از دست نمي ديم، همين كه اتفاق دهشتناكي كه براي "بابك" افتاد تا به حال برامون اتفاق نيفتاده و دوست داستني ترين آدم زندگيمون به سادگي و به خاطر يه راننده و يه جاده و يه كيسه برنج متلاشي نشده و هزاران همين و همين ديگه ... كلي شانس آورديم.
با خودم ميگم اين كه تو اين بار برميگردي واقعا يه معجزه‌س. هر چند كه ممكنه دفعه بعد براي هميشه بري ولي باز همين كه يه بار ديگه مي‌ياي تو اين دنيا يه معجزه غيرممكنه.
درست مثل ناممكن بودن دوستي من و تو كه ممكن شد. دوستي‌اي كه هر روز كه مي‌گذره تو اين شادي و شگفتي مي‌مونم كه چطور تو اين هستي مرگ‌آلود و ميون ما آدمهاي بد چنين چيز پاك و خوبي اين چند روز جاودانه شده. پرسشي كه پاسخ اصلي‌اش خوبي ناياب توئه.

هیچ نظری موجود نیست: