اولین دانشگاه من در شهر کرج بود، در زمینی دور افتاده و رهاشده، در دشتی پای کوه.
آنجا که از رسالهام دفاع کردم، از در پشتی دانشکده پا به دشت گذاشتم و فریاد زدم.
آنجا به سرزمین دیگری میمانست، با کمی آزادی.
صبح، پیش از دمیدن سپیده، از مرکز کشورم دور میشدم و به آن سرزمین میرفتم.
دانشگاه دومم، هر آخر هفته برای برگزاری مهمترین نماز جمعه کشور آماده میشد.
پریروز آنجا هم کارم تمام شد؛ در ظهری سوزان، در خاموشی تمامی چراغهای دانشکده.
از دانشگاه نخستم که جدا میشدم، آن زمین دورافتاده هم در منجلاب تقدیر سرزمینمان فرو میرفت.
از آن زمان همه چیز بیش از پیش در منجلاب فرو میرود.
نوستالژیها، با این سرزمین، با ما، درآمیختهاند.
۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سهشنبه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه
تو دو ماه و نیمی که باید پایان نامهم رو ببندم، حدود دویست و دو قسمت از سریال "فرندز" رو پشت لپتاپم دیدم. با فرهنگ و دوستی این آدمها بسیار بیشتر احساس نزدیکی میکنم. گر چه گاهی تهی بودن آمریکایی هم نهیبی به ذهنم میزنه، اما این شور "فلرتینگ" در همه جا و دوست شدن و عروسی کردن اونها کجا و این زندگی در نمونه نادر فرهنگ و حکومت ما کجا.
لاله یادداشتی درباره "در اقلیت بودن" نوشته بود که برای من بسیار ملموس بود. پیش از این به این موضوع با واژه "بیگانهگی" فکر کرده بودم؛ بیگانهگی با اجتماع پیرامون، بیگانهگی با عقیدهها و افکار و مذهب و فرهنگ آدمها، بیگانگی با پلیس مسؤول امنیت، بیگانهگی باهنجارها و اخلاقهای حکومتی و اجتماعی، بیگانهگی با حکومت، حتی بیگانهگی با وطن. اما در همه اینها احساس در اقلیت بودن هم هست؛ حتی اگه گاهی تو اجتماعات کمشمار پیرامون خودت فراموشش کنی بالاخره خیلی زود با چیزی مثل پتک رو سرت فرود میآد.
پ.ن: در اثر تهاجم فرهنگی با حجم بالای مذکور قدرت "فلرتینگ" در من بالا رفته و گاهی از بازی کردن با این موضوع لذت میبرم. اما ته همهش میدونم که یه لیمویی دارم که خیلی دوسش میدارم و همه اینها برای اینه که تو این خرابشده برای خودمون و همدیگه پرشورتر و جذابتر باشیم.
لاله یادداشتی درباره "در اقلیت بودن" نوشته بود که برای من بسیار ملموس بود. پیش از این به این موضوع با واژه "بیگانهگی" فکر کرده بودم؛ بیگانهگی با اجتماع پیرامون، بیگانهگی با عقیدهها و افکار و مذهب و فرهنگ آدمها، بیگانگی با پلیس مسؤول امنیت، بیگانهگی باهنجارها و اخلاقهای حکومتی و اجتماعی، بیگانهگی با حکومت، حتی بیگانهگی با وطن. اما در همه اینها احساس در اقلیت بودن هم هست؛ حتی اگه گاهی تو اجتماعات کمشمار پیرامون خودت فراموشش کنی بالاخره خیلی زود با چیزی مثل پتک رو سرت فرود میآد.
پ.ن: در اثر تهاجم فرهنگی با حجم بالای مذکور قدرت "فلرتینگ" در من بالا رفته و گاهی از بازی کردن با این موضوع لذت میبرم. اما ته همهش میدونم که یه لیمویی دارم که خیلی دوسش میدارم و همه اینها برای اینه که تو این خرابشده برای خودمون و همدیگه پرشورتر و جذابتر باشیم.
۱۳۸۷ فروردین ۲, جمعه
۱۳۸۶ اسفند ۲۱, سهشنبه
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
وه! چه لذتی داشت دیدن سنتوری مهرجویی.
من که تو نخستین فرصت، به خاطر احترام به مهرجویی و خشم از کسایی که لذت بیحد تو سینما دیدن این فیلم رو ازم گرفتن، قیمت بلیت این فیلم عزیز رو، که تو این زمونه ناامیدی حالم رو عوض کرد، به آقای مهرجویی تقدیم میکنم.
شماره حساب: 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد032) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی
طاقت بیار و مرد باش
وه! چه لذتی داشت دیدن سنتوری مهرجویی.
من که تو نخستین فرصت، به خاطر احترام به مهرجویی و خشم از کسایی که لذت بیحد تو سینما دیدن این فیلم رو ازم گرفتن، قیمت بلیت این فیلم عزیز رو، که تو این زمونه ناامیدی حالم رو عوض کرد، به آقای مهرجویی تقدیم میکنم.
شماره حساب: 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد032) به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی
۱۳۸۶ اسفند ۱۱, شنبه
روز تولد بد. بیماری از فرط کار و ضعف.
در فراغتهای پارهپارهام، بیش از دیدن تصاویری که از عشقم نسبت به آنها یقین داشته باشم، توان ندارم.
پیشتر "پاریس تگزاس" را در سینه کولت دیدم و تا یکی دو شب پیش دیویدیهای "بازگشت شرلوک هولمز" را، و اکنون پس از دو روز کار از صبح تا شب در سرما و در کنار کسی که مدام مانند شخصیتهای رادیواکتیو شدهی "لبهی تاریکی" سرفه میکرد، من ماندهام و هارد اکسترنال پونصد گیگی سیاه براقی که همراه لیمو خریدهام، بدون این که باقی ماجراهای شرلوک هولمز و ارتش سری و لبه تاریکی را برایم روی آن ریخته باشند.
من هم مثل منصفانه عزیز که آن همه خوب مینویسد، و فکر میکنم در نوشتن این یادداشت تحت تأثیر او بودهام، کم کم دچار کابوس پایان نامه میشوم. لیمو میگفت اگر کار خوبی درآورم، بسیار نیرو میگیرم؛ اما گویا حکایت پایان نامه همیشه همان حکایت سنگ بزرگ است.
نمیدانم چرا بسیار دوست داشتم در انتهای این یادداشت چند فقره فحش نثار کشورم و فرهنگ و دیگر چیزهای "به گندآب درنشستهاش" بکنم. اما جز این آخری، که از دستم در رفت، جلوی خود را گرفتم. میل فحش و بدبیراه گفتن که تمامی ندارد! تازه موقع نوشتن همین بند، یاد بندی از شعر هیوز افتادم و عجالتاً همین برای فرونشاندن میلم کفایت میکند:
"این وطن هرگز برای من وطن نبوده است."
در فراغتهای پارهپارهام، بیش از دیدن تصاویری که از عشقم نسبت به آنها یقین داشته باشم، توان ندارم.
پیشتر "پاریس تگزاس" را در سینه کولت دیدم و تا یکی دو شب پیش دیویدیهای "بازگشت شرلوک هولمز" را، و اکنون پس از دو روز کار از صبح تا شب در سرما و در کنار کسی که مدام مانند شخصیتهای رادیواکتیو شدهی "لبهی تاریکی" سرفه میکرد، من ماندهام و هارد اکسترنال پونصد گیگی سیاه براقی که همراه لیمو خریدهام، بدون این که باقی ماجراهای شرلوک هولمز و ارتش سری و لبه تاریکی را برایم روی آن ریخته باشند.
من هم مثل منصفانه عزیز که آن همه خوب مینویسد، و فکر میکنم در نوشتن این یادداشت تحت تأثیر او بودهام، کم کم دچار کابوس پایان نامه میشوم. لیمو میگفت اگر کار خوبی درآورم، بسیار نیرو میگیرم؛ اما گویا حکایت پایان نامه همیشه همان حکایت سنگ بزرگ است.
نمیدانم چرا بسیار دوست داشتم در انتهای این یادداشت چند فقره فحش نثار کشورم و فرهنگ و دیگر چیزهای "به گندآب درنشستهاش" بکنم. اما جز این آخری، که از دستم در رفت، جلوی خود را گرفتم. میل فحش و بدبیراه گفتن که تمامی ندارد! تازه موقع نوشتن همین بند، یاد بندی از شعر هیوز افتادم و عجالتاً همین برای فرونشاندن میلم کفایت میکند:
"این وطن هرگز برای من وطن نبوده است."
۱۳۸۶ بهمن ۱۳, شنبه
هوا خیلی سرد است. جشنوارهي فیلم را از توی خانه دنبال میکنم!
شب، در اعتماد گفت و گو با مانی حقیقی و ترانه علیدوستی درباره «کنعان» را خواندم و یادداشتهای امیر قادری و امیر پوریا را. قادری نوشته بود که در جشنواره همه میخواهند خیالمان را راحت کنند که هیچ اتفاقی نمیافتد، که هیچ خبری نیست. یکی میگوید «آزادی رأی داشتیم» دیگری میگوید: «بدون حاشیه بودیم». نوشته بود فقط باید مراقب باشیم در برابر هزار باید و نباید سوتی ندهیم، عوضش هیچ اتفاقی هم نیفتاد، نیفتاد!
کار، بعد هم ورزش و بعد خستگی خانه. وقتی از ورزش برمیگردم، در خیابان عباس آباد از پشت شیشهی ماشین به سینمای آزادی، که نورافکنها حسابی روشنش کردهاند، نگاهی میاندازم. هوا سرد است که پیاده شوم و روزهای آخر ساخته شدنش را از نزدیک ببینم.
دیگر باید حواسم باشد نام آخرین فیلمهای خوبی که دیدهام یادم نرود. الان که فکر میکنم فقط «خونبازی» یادم میآید. کم کم دیگر به سلیقه خودم هم شک میکنم!
راستی امشب هم چند لحظه از «حلقهی سبز» حاتمیکیا خیلی بهم چسبید. گاهی موقعیت حسن گلاب در صحنه دیوانهکننده است. چه چهرهای داشت اولین لحظهای که قاصدک را در کف دستش حس کرد. افسوس که انگار خودش هم خودش را یادش رفته است و گاه گاهی میان کلی پلان بیخودی چیزی حسابی درمیآید. انگار کمتر کسی هم حوصله کرده به خاطر این چند لحظه آن همه لحظات را ببیند.
شنیدم که احمد بورقانی امروز مرده است. ناراحت شدم. همین را میدانم که دوست داشتنی بود. حالا بیا و اوضاع و احوال و آدمهای اکنون کشور را ببین!
شب، در اعتماد گفت و گو با مانی حقیقی و ترانه علیدوستی درباره «کنعان» را خواندم و یادداشتهای امیر قادری و امیر پوریا را. قادری نوشته بود که در جشنواره همه میخواهند خیالمان را راحت کنند که هیچ اتفاقی نمیافتد، که هیچ خبری نیست. یکی میگوید «آزادی رأی داشتیم» دیگری میگوید: «بدون حاشیه بودیم». نوشته بود فقط باید مراقب باشیم در برابر هزار باید و نباید سوتی ندهیم، عوضش هیچ اتفاقی هم نیفتاد، نیفتاد!
کار، بعد هم ورزش و بعد خستگی خانه. وقتی از ورزش برمیگردم، در خیابان عباس آباد از پشت شیشهی ماشین به سینمای آزادی، که نورافکنها حسابی روشنش کردهاند، نگاهی میاندازم. هوا سرد است که پیاده شوم و روزهای آخر ساخته شدنش را از نزدیک ببینم.
دیگر باید حواسم باشد نام آخرین فیلمهای خوبی که دیدهام یادم نرود. الان که فکر میکنم فقط «خونبازی» یادم میآید. کم کم دیگر به سلیقه خودم هم شک میکنم!
راستی امشب هم چند لحظه از «حلقهی سبز» حاتمیکیا خیلی بهم چسبید. گاهی موقعیت حسن گلاب در صحنه دیوانهکننده است. چه چهرهای داشت اولین لحظهای که قاصدک را در کف دستش حس کرد. افسوس که انگار خودش هم خودش را یادش رفته است و گاه گاهی میان کلی پلان بیخودی چیزی حسابی درمیآید. انگار کمتر کسی هم حوصله کرده به خاطر این چند لحظه آن همه لحظات را ببیند.
شنیدم که احمد بورقانی امروز مرده است. ناراحت شدم. همین را میدانم که دوست داشتنی بود. حالا بیا و اوضاع و احوال و آدمهای اکنون کشور را ببین!
۱۳۸۶ دی ۱۶, یکشنبه
از نیمه شب برف میبارد. در خانه ماندهام. آیدا برایم نامه نوشته است. هنوز کودکانه عاشق میشود و کودکانه زمین میخورد. چه پاسخی بدهم؟ بگویم که سالهای بعد برای همین روزهای خرد شدن قلبت هم دلت تنگ میشود؟
ساعتی از ظهر گذشته است و هنوز برف میبارد. در خانه ماندهانم، پشت رایانه کیفیام که دوست تازهام است.
هنوز برف میبارد. به رقص پاهای عریان محبوبم هنگام رفتن خیره میشوم و به انتظار در آغوش کشیدن اندام گرمش پشت پنجره میمانم.
ساعتی از ظهر گذشته است و هنوز برف میبارد. در خانه ماندهانم، پشت رایانه کیفیام که دوست تازهام است.
هنوز برف میبارد. به رقص پاهای عریان محبوبم هنگام رفتن خیره میشوم و به انتظار در آغوش کشیدن اندام گرمش پشت پنجره میمانم.
۱۳۸۶ آبان ۱۴, دوشنبه
این جا چقدر خاک نشسته؟! خودم کم مینویسم، باز کردن بلاگر هم مکافاتی شده واسم. زندگی آدم بیتأمل چنان بی سر و صدا و نرم نرمک زیر و رو میشه که اصلا متوجهش نمیشه؛ مثل سینماها و فیلمهایی که اون همه دوستشون داشتیم و حالا که سینما آزادی داره ساخته میشه، بیشتر غصه میخوریم و میپرسیم که واسه چه فیلمی، واسه چه جشنوارهی فجری؟
دیگه دریغ از یک فیلم خوب؛ که کارگردان برجستهی کشورمون شده ابوالقاسم طالبی، که حتی تو شبکه خبر هم باهاش میزگرد ترتیب میدن و خودم با گوش خودم شنیدم که ميگفت: سینما دو جوره یا مبتذل، مثل فیلمهای این روزهای سینما یا فیلمهای جشنوارهای، یا ناب، مثل فیلم من.
به کارگردانای دیگه هم توصیه میکرد که هر سال دو سه تا فیلم نسازن و مثل خودش سه چهار سال کار کنن و بعد یه سینمای ناب دربیارن! البته میگفت باید مثل اون خیلی هم کتاب بخونن! میگفت من سینمای ناب رو ساختم، حالا وظیفه مردمه که برن ببیننش و از اون حمایت کنن!
کثافت، حالم رو از کلمهی ناب بهم زد! انقدر با قاطعیت رو فیلم تحفهی خودش اسم سینمای ناب میگذاشت که انگار موضوع خلوص فیلم یه موضوع کمیتپذیره و حالا عقربهی دستگاه سنجش نابی آثار هنری سینمایی، نشون داده که فیلم ایشون به درجه سینمای ناب رسیده!
این جوری شده دیگه. همهشون راست راست تو چشممون نگاه میکنن و دروغ میگن، دروغ معمولیم نه، صد و هشتاد درجه خلاف واقعیت. ما هم فقط خون ميخوریم. به خودمون که نمیتونیم دروغ بگیم.
دیگه نه فیلمی هست تو سینما ببینم، نه کتاب و نه روزنامهای واقعی و نه حتی یه صندلی تو کتابفروشیا واسه نشستن؛ که ممکنه اونجا با یکی دیگه حرف بزنیم.
تازه اگه همینجوری فقط تو خیابونا راه بریم و لباس فروشیا رو نگاه کنیم، ممکنه چهار تا زن و مرد کثافت از قیافه و هیکل دوست دخترمون یه جوری خوششون بیاد یا یه جوری خوششون نیاد و برزین رو سرش و کشون کشون ببرنش و تو زندون یه کاری به سرش دربیارن که مثل اون پزشک بیچاره تو همدان خودشو حلق آویز کنه. اون وقت فکر کن تو میدونای این شهر کثافت با چه اضطرابی با دوست خوشگلت قرار میگذاری.
از همه اینها گذشته نمیدونم این پولهای سرسامآور کجا رفته و میره، که روز به روز اطرافیانمون از بی پولی به فلاکت میافتن و خود ما باید تمام اوقات گرانبار زندگیمون رو به سگ دو زدن واسه پول بگذرونیم.
اونوقت یکی میآد جلو چشم همهمون همه چیز رو برعکس میگه. یا باید سرتو بکوبی به دیوار یا بزنی اونور، از میون پارازیتا، چند لحظه خونهها و خیابونا و بوتیکای زیبای اروپا و آدمهای خوشبختشون رو نگاه کنی یا به صورتها و دستها و پاهای زیبای دخترای معصوم و آزاد فشن تیوی زل بزنی!!!
دیگه دریغ از یک فیلم خوب؛ که کارگردان برجستهی کشورمون شده ابوالقاسم طالبی، که حتی تو شبکه خبر هم باهاش میزگرد ترتیب میدن و خودم با گوش خودم شنیدم که ميگفت: سینما دو جوره یا مبتذل، مثل فیلمهای این روزهای سینما یا فیلمهای جشنوارهای، یا ناب، مثل فیلم من.
به کارگردانای دیگه هم توصیه میکرد که هر سال دو سه تا فیلم نسازن و مثل خودش سه چهار سال کار کنن و بعد یه سینمای ناب دربیارن! البته میگفت باید مثل اون خیلی هم کتاب بخونن! میگفت من سینمای ناب رو ساختم، حالا وظیفه مردمه که برن ببیننش و از اون حمایت کنن!
کثافت، حالم رو از کلمهی ناب بهم زد! انقدر با قاطعیت رو فیلم تحفهی خودش اسم سینمای ناب میگذاشت که انگار موضوع خلوص فیلم یه موضوع کمیتپذیره و حالا عقربهی دستگاه سنجش نابی آثار هنری سینمایی، نشون داده که فیلم ایشون به درجه سینمای ناب رسیده!
این جوری شده دیگه. همهشون راست راست تو چشممون نگاه میکنن و دروغ میگن، دروغ معمولیم نه، صد و هشتاد درجه خلاف واقعیت. ما هم فقط خون ميخوریم. به خودمون که نمیتونیم دروغ بگیم.
دیگه نه فیلمی هست تو سینما ببینم، نه کتاب و نه روزنامهای واقعی و نه حتی یه صندلی تو کتابفروشیا واسه نشستن؛ که ممکنه اونجا با یکی دیگه حرف بزنیم.
تازه اگه همینجوری فقط تو خیابونا راه بریم و لباس فروشیا رو نگاه کنیم، ممکنه چهار تا زن و مرد کثافت از قیافه و هیکل دوست دخترمون یه جوری خوششون بیاد یا یه جوری خوششون نیاد و برزین رو سرش و کشون کشون ببرنش و تو زندون یه کاری به سرش دربیارن که مثل اون پزشک بیچاره تو همدان خودشو حلق آویز کنه. اون وقت فکر کن تو میدونای این شهر کثافت با چه اضطرابی با دوست خوشگلت قرار میگذاری.
از همه اینها گذشته نمیدونم این پولهای سرسامآور کجا رفته و میره، که روز به روز اطرافیانمون از بی پولی به فلاکت میافتن و خود ما باید تمام اوقات گرانبار زندگیمون رو به سگ دو زدن واسه پول بگذرونیم.
اونوقت یکی میآد جلو چشم همهمون همه چیز رو برعکس میگه. یا باید سرتو بکوبی به دیوار یا بزنی اونور، از میون پارازیتا، چند لحظه خونهها و خیابونا و بوتیکای زیبای اروپا و آدمهای خوشبختشون رو نگاه کنی یا به صورتها و دستها و پاهای زیبای دخترای معصوم و آزاد فشن تیوی زل بزنی!!!
۱۳۸۶ شهریور ۲۹, پنجشنبه
۱۳۸۶ شهریور ۲۳, جمعه
پشت فرمان اتومبیل، یکی دو بار این خبر را از رادیو پیام شنیدم که جمعیت مسلمانان در روسیه به پانزده میلیون نفر رسیده است. گوینده خبر با غرور و مسرت اعلام کرد که پیشبینی میشود تا نیمه قرن حاضر مسلمانان نیمی از جمعیت این کشور را به خود اختصاص دهند. ما عجب تکثیر میشویم!
برای روسیه دوستداشتنی دلواپس شدم؛ برای هنرش، برای نویسندگان و شاعرانش، برای کارگردانان سینمایش، و بیشتر از همه برای زنانش، برای رقصهایشان بر روی یخ، برای ورزشهایشان، برای شادیها و سرخوشیهایشان، و برای انگیزهای که مردمش نسبت به بهبود اوضاع کشورشان دارند و میانهای که گویا با حکومتشان، هر چند که نوعی دیکتاتوری است، دارند.
تعدادی از دوستانم این حرفها را نمیفهمند یا توهینآمیز مییابند. ممکن است عدهای از آنان بخواهند به حق از عقیدهشان دفاع کنند و بگویند که این دین هیچ منافاتی با این ها ندارد یا حاصل واقعیاش بهتر از اینهاست و این حرفها. اما گوش من همانقدر از این حرفها پر است که از خبرهای رادیو پیام. بالا بروی، پایین بیایی، همین است. اصلا آیا اگر عقیدهای با عرضهایش در خور اکنون بود، جامع و مانع بود، این همه نمونه تأسفبار از آن در جهان یافت میشد؟ وانگهی گاهی فکر میکنم اگر برخی از این دوستان واقعا نیک سرشت و مهربانم را آزاد بگذارند دوست دارند به یک انقلاب اسلامی دیگر دست بزنند و اصلا متوجه نیستند که نتایج تغییرات اجتماعی لزوماً به آدمهای در دستگیرنده آن مرتبط نیست، که شاید بیشتر به خصوصیات ذاتی الگو و ایدئولوژی تغییر وابسته باشد. ذات تقدسگرا و متعصب یک عقیده، ممتاز دانستن یک فرد یا گروه نسبت به دیگر مردم و تمامیتخواهی آنان، چگونه با برابری و آزادی و حقوق همه انسانها جمع میشود؟ دست کم بگویید عقیده ما آخرین و کاملترین دین خداست اما بهتر است مرزهایی میان آن و اداره اجتماع باشد، و بهتر است کمی عرضهایش را از ذاتش جدا کنیم.
برای روسیه دوستداشتنی دلواپس شدم؛ برای هنرش، برای نویسندگان و شاعرانش، برای کارگردانان سینمایش، و بیشتر از همه برای زنانش، برای رقصهایشان بر روی یخ، برای ورزشهایشان، برای شادیها و سرخوشیهایشان، و برای انگیزهای که مردمش نسبت به بهبود اوضاع کشورشان دارند و میانهای که گویا با حکومتشان، هر چند که نوعی دیکتاتوری است، دارند.
تعدادی از دوستانم این حرفها را نمیفهمند یا توهینآمیز مییابند. ممکن است عدهای از آنان بخواهند به حق از عقیدهشان دفاع کنند و بگویند که این دین هیچ منافاتی با این ها ندارد یا حاصل واقعیاش بهتر از اینهاست و این حرفها. اما گوش من همانقدر از این حرفها پر است که از خبرهای رادیو پیام. بالا بروی، پایین بیایی، همین است. اصلا آیا اگر عقیدهای با عرضهایش در خور اکنون بود، جامع و مانع بود، این همه نمونه تأسفبار از آن در جهان یافت میشد؟ وانگهی گاهی فکر میکنم اگر برخی از این دوستان واقعا نیک سرشت و مهربانم را آزاد بگذارند دوست دارند به یک انقلاب اسلامی دیگر دست بزنند و اصلا متوجه نیستند که نتایج تغییرات اجتماعی لزوماً به آدمهای در دستگیرنده آن مرتبط نیست، که شاید بیشتر به خصوصیات ذاتی الگو و ایدئولوژی تغییر وابسته باشد. ذات تقدسگرا و متعصب یک عقیده، ممتاز دانستن یک فرد یا گروه نسبت به دیگر مردم و تمامیتخواهی آنان، چگونه با برابری و آزادی و حقوق همه انسانها جمع میشود؟ دست کم بگویید عقیده ما آخرین و کاملترین دین خداست اما بهتر است مرزهایی میان آن و اداره اجتماع باشد، و بهتر است کمی عرضهایش را از ذاتش جدا کنیم.
۱۳۸۶ مرداد ۱۲, جمعه
وقتي حرف ميزد، ديدم عينك دودياي كه تازه براش خريدم خط افتاده.
نگاهمو برگردوندم، كه بعد اينكه حتمن خودش از خط افتادن عينك كادوييش دمغ شده، فهميدن منم نارحتش نكنه.
اومد كه دلم از شكننده بودن داشتههامون بگيره، چشمم به گونههاش افتاد و با خودم گفتم ... بايد مراقب باشم يه وقت پوست نرم گونهش زخمي برنداره.
نگاهمو برگردوندم، كه بعد اينكه حتمن خودش از خط افتادن عينك كادوييش دمغ شده، فهميدن منم نارحتش نكنه.
اومد كه دلم از شكننده بودن داشتههامون بگيره، چشمم به گونههاش افتاد و با خودم گفتم ... بايد مراقب باشم يه وقت پوست نرم گونهش زخمي برنداره.
۱۳۸۶ تیر ۴, دوشنبه
امروز، تنها چيزهاي خوب خواندن شبانه و به صورت افقي و روي تختِ دو داستان از ماجراهاي شرلوك هولمز با ترجمهي كريم امامي و شنيدنِ اكنونِ موسيقي فيلم «ماهيها عاشق ميشوند» بود.
اين جمله را و نيز همين يكي را كه مينويسم، شكل گرفتن تك به تك حروف در طول سطر توجهم را جلب ميكند.
چند تايي از ويرگولهاي جمله اول را زدم. در مورد استفاده زيادم از ويرگول ترديد دارم.
بعضي روزها براي كار كردن در اتاق محل كارم كوك نيستم، يا ترتيب كارها ناگهان از كوك خارجم ميكند.
چقدر آسودگي شبانه و خواندن كتابي كه با آن شبت جور باشد، و بر خستگي و بيحوصلگيات غلبه كند، لذتبخش است.
بعضي شبها واقعا دلم ميخواهد با اين ليموترش عروسي كنم! كاش ميشد پيش هم شبهاي آسودهتري داشته باشيم و كاش قبلش چند تا كتاب نو خريده باشيم! كاش با هفت هشت ساعت كار روزانه، شبها براي خودمان بماند.
در راه خانه، پشت چراغ قرمز خيابان فتحي شقاقي مخزن آب رادياتور ماشينم تركيد. آن وقت اصلا فكر نميكردم علاوه بر خواندن دو داستان از ماجراهاي شرلوك هولمز با ترجمهي كريم امامي به صورت افقي و روي تخت، توان نوشتن اين يادداشت را هم داشته باشم.
اين جمله را و نيز همين يكي را كه مينويسم، شكل گرفتن تك به تك حروف در طول سطر توجهم را جلب ميكند.
چند تايي از ويرگولهاي جمله اول را زدم. در مورد استفاده زيادم از ويرگول ترديد دارم.
بعضي روزها براي كار كردن در اتاق محل كارم كوك نيستم، يا ترتيب كارها ناگهان از كوك خارجم ميكند.
چقدر آسودگي شبانه و خواندن كتابي كه با آن شبت جور باشد، و بر خستگي و بيحوصلگيات غلبه كند، لذتبخش است.
بعضي شبها واقعا دلم ميخواهد با اين ليموترش عروسي كنم! كاش ميشد پيش هم شبهاي آسودهتري داشته باشيم و كاش قبلش چند تا كتاب نو خريده باشيم! كاش با هفت هشت ساعت كار روزانه، شبها براي خودمان بماند.
در راه خانه، پشت چراغ قرمز خيابان فتحي شقاقي مخزن آب رادياتور ماشينم تركيد. آن وقت اصلا فكر نميكردم علاوه بر خواندن دو داستان از ماجراهاي شرلوك هولمز با ترجمهي كريم امامي به صورت افقي و روي تخت، توان نوشتن اين يادداشت را هم داشته باشم.
۱۳۸۶ خرداد ۱۵, سهشنبه
۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۵, شنبه

تكههايي از يادداشت ابراهيم نبوي،
"فاطمه، ديگر فاطمه نيست."
تو چه می گوئی رئيس؟ تو حرف حسابت چيست؟ تو که دست دختر مردم را می گيری و در حالی که او نمی خواهد سوار ماشين پليس شود و ضجه می کشد، بزور می کشی اش داخل ماشين و بزور در را قفل می کنی و پرتش می کنی گوشه سلول که پدر و مادرش بيايند، با سندی در دست و نگاهی پر از نفرت توی صورتشان و هزار تير زهر آلود که از چشمان برادرش يا شوهرش به سوی تو شليک می شود، از آنها می خواهی که تعهد بدهند که ديگر دخترشان بدحجاب در شهر نمی گردد و پدر با خودش قسم خورده که اگر کليه اش را هم بفروشد، دخترش را از اين جهنم نجات می دهد و می فرستد فرنگ که ديگر گرفتار لجن هايی مثل شما نشود. و آنها هم تعهدشان را می دهند، و تو دخترک را از سلول آزاد می کنی و سعی می کنی پدرانه نصيحتش کنی، همان نصيحت هايی که به دختر خودت می کنی و تا به امروز فايده نکرده است، امشب دخترت از تو خواهد پرسيد: بابا! تو هم قاطی اين لجن ها بودی؟ و تو يک باره بوی لجن پر می شود زير بينی ات. دوباره می پرسد: بابا! تو هم قاطی اين لجن ها بودی؟ تو می پرسی: کدوم لجن ها؟ دخترت می گويد: همين هايی که اون دختره رو بزور سوار ماشين می کردند و اون جيغ می کشيد؟ و تو می مانی که چطور همه اين تصوير را ديده اند؟ تو که کاری نکردی، فقط هلش دادی تو و در را بستی و بردی به مرکز و بعد هم آزادش کردی. دخترت می گويد: بابا! خدائيش تو هم جزو همين لجن هايی؟ تو هم دخترها رو کتک می زنی؟ و تو نگاهش می کنی و به سويش می روی و بغلش می کنی و می گوئی: « بابا! به من می آد که از اين کارها بکنم؟»
رئيس! من که چيزی به دخترت نخواهم گفت، اما تو خجالت نکشيدی که چنين کاری کردی؟ آی برادر جوان خنده روی عزيز! تو از روی دختر کوچک پنج ساله ات شرم نمی کنی که مادری را که می گويد دختر پنج ساله اش در مهد کودک منتظر اوست، در خيابان نگه داشتی و اشکش را درآوردی؟ خدا به آن بزرگی تمام آن بهشتی را که تو با همين طرح مقابله با بدحجابی از دستش دادی، مفت و مجانی در اختيار اين مادر گذاشته بود، ان وقت تو ام القرای اسلام را برايش جهنم می کنی؟ اگر روزی دخترت از تو بپرسد که پول لباسی را که برايش خريدی از کجا آوردی، رويت می شود بگوئی از کتک زدن دختران و مادران و زنانی که هيچ جرمی نداشتند، پول درآوردی. فردا شب هم سعی می کنی در مهمانی حانه عموخان چنان وانمود کنی که تو ديگر در نيروی انتظامی نيستی و منتقل شده ای به وزارت کشور و کار ستادی می کنی. آخر مرد حسابی! جناب سرهنگ! استاد! اين چه پولی است که می گيری؟ پول کتک زدن زنانی که نمی خواهند چنان لباس بپوشند که تا ديروز مجاز بود و امروز نيست؟ پول فحاشی و مزخرف گويی به زنان و دخترانی که توی کت شان نمی رود که وقتی پدرشان و برادرشان و شوهرشان کاری به لباس پوشيدن آنها ندارند، تو برای شان تعيين تکليف کنی؟ اين چه پولی است که با آن قسط خانه را می دهی و اضافه کار می گيری؟ راستی! اسم اضافه کاری که برای اينکه اشک زنان مردم را دربياوری و با يک مشت زن نکبت بدقيافه عقده ای وسط خيابان جلوی کسانی که مثل آدم لباس پوشيدند، بگيری، چيست؟ اضافه کاری برای طرح؟ اضافه کاری برای طرح ۰۰۳ ؟ يا اضافه کاری برای امر به معروف؟
اين سنت سی سال است که هر سال ادامه دارد، هر سال پليس برای اينکه بودجه بيشتری بگيرد، پول تحقير خواهر و مادر و دختر خودش را از مجلس احمقی که می داند با دادن اين پول دختر و خواهرش تحقير خواهد شد، می گيرد و مثل سگ هار به جان مردم می افتد. هر سال يک مشت تاجر فاسد بابت سازماندهی طرح حجاب و خريد بنز و لندکروزر و لباس و عينک ترسناک پورسانت می گيرند و با گرم شدن هوا به جان زنان بيچاره اين مرز و بوم می افتند، تا پس از چند روز يا احتمالا چند هفته، « هاش» خون شان کم شود و صاحبان شان آنها را زنجير کنند و تازه يادشان بيفتد که جنايت و دزدی و شرارت در کشور بيداد می کند و آنها همين يکی را که جذاب ترين نوع مبارزه است، برای جنگيدن انتخاب کرده اند. و واقعا چه لذتی دارد جنگيدن مردی با اسلحه و باتوم و کلاه با زنی که کيف رفتن به محل کار دستش است و دارد باری از روی بارهای مملکت برمی دارد، تا شما حمقا مملکت را کاملا به گه نکشيد. چه افتخار و شهامتی است که چهار مرد به جان يک زن می افتند تا او را به زور سوار ماشين پليس کنند. و چه آزادمردی است صفار هرندی که بخشنامه می کند که روزنامه ها حتی اگر ديدند که دارد ظلمی می شود، حق ندارند کلمه ای از اين جور و بيداد بنويسند. واقعا شرم آور نيست، سگ های هار درنده را به جان زنان و دختران مردم رها می کنيد و سنگ که نه، حتی فرياد زدنی را نيز از ملت دريغ می کنيد؟
آقای سردار احمدی مقدم! هفته ای قبل مصاحبه کرديد و گفتيد که بدحجابی جزو پروژه براندازی نرم است. گفتيد که مواد مخدر و قرص های روانگردان خطرناکند، گفتيد که اشرار و قمه کشان و کسانی که برای نواميس مردم ايجاد مشکل می کنند، خطرناکند، گفتيد مصرف مشروبات الکلی غيرقابل تحمل است. گفتيد و گفتيد و از ميان دهها عامل براندازی، پس از يک هفته تمام نيروی تان را گذاشتيد برای مبارزه با زنان بدحجاب. می دانيد چرا؟ برای اينکه اين کار ظاهر جامعه را زودتر درست می کند و برای نيروهای انتظامی جذاب تر است، پول خوبی هم بابت آن به نيروی انتظامی می دهند، زحمت رفتن به کردستان و خراسان و بلوچستان برای مبارزه با اشرار را ندارد. بگذريم از اينکه در اين مدت اشرار هم از دست شما راحت می شوند، چون مشغول مبارزه مهم تری هستيد. من با شما عهد می کنم که صدای اين سازی که حالا می زنيد بزودی در می آيد، چنان زود و سريع که خودتان زودتر از همه بساط تان را جمع کنيد. ديگر مردم به پليس مانند کسانی که حافظ جان و مال مردم هستند نگاه نمی کنند. شما نه تنها سياست ده ساله گذشته پليس را خراب کرديد، بلکه مانند انسانی عصبی چنان رفتار کرديد که بعدا مجبوريد ده برابر همين باج بدهيد، مجبوريد بدحجابی را ده برابر همين تحمل کنيد.
۱۳۸۶ اردیبهشت ۹, یکشنبه
زني به سرعت از جلو ماشينم ميگذره.
نور ماشين نيرو انتظامي تو آينه ميافته.
نميتونم كمكي كنم.
زور اونا خيلي زياده و ما خيلي ضعيفيم.
ميگن ديگه احساس امنيت ميكنه. اصلا هم گير آدماي مسلح وحشي و عقدهاي بددهن و هيز نيفتاده. حتي اگه حرفي بزنه و تو دهنش بزنن، يا دو نفري رو زمين بكشنش تا بندازنش تو يه قفس، بازهم خوشحال ميشه، چون خودش نميفهمه چي واسهس خوبه و يكي بايد بهش بفهمونه. يكي بايد امنيت اخلاقي اسلامي رو تو تنش فرو كنه تا حاليش بشه!
يادمه يكي از دوستام كلي دست و پا ميزد و نگران بود كه بفهمه بالاخره تو اين منابع كتاب و سنت گفتن تا كجاي بدنش بايد پوشيده باشه. خوب عقل آدمي از دريافت اين چيزا ناتوانه.
زور اونا خيلي زياده و ما خيلي ضعيفيم.
اينو گاهي يادمون ميآد. اينو گاهي به يادمون مييارن.
بيش از اينكه از اونا عصباني بشم، از دست مردمي عصباني ميشم كه ميگن "آخه بعضيام ديگه شورشو در آوردن". نميفهمم، بديهيترين حق آدميزاد پاك يادتون رفته، اون وقت واسه كي ميخواين حق قايل بشين؟
چند سال بايد بگذره تا اين كشور از بلاي آدمايي كه سنت و مذهب مغزشونو پوك كرده رها بشه؟
من فكر ميكنم دختري كه اندام زيباشو عريان ميكنه، اما آهسته راه ميره و دلش نميخواد زندگي هيچ كسي رو نابود كنه، از خيليها، از خيليها و خيليها، پاكتره؛ حتي اگه هر شب تو بستر مردي بخوابه، حتي اگه از خيلي چيزا سردرنياره و به خيلي چيزا فكر نكنه؛ كه خود همون خيليها سالها خروارها سرمايهگذاري كردن كه اون آگاه بار نياد.
نور ماشين نيرو انتظامي تو آينه ميافته.
نميتونم كمكي كنم.
زور اونا خيلي زياده و ما خيلي ضعيفيم.
ميگن ديگه احساس امنيت ميكنه. اصلا هم گير آدماي مسلح وحشي و عقدهاي بددهن و هيز نيفتاده. حتي اگه حرفي بزنه و تو دهنش بزنن، يا دو نفري رو زمين بكشنش تا بندازنش تو يه قفس، بازهم خوشحال ميشه، چون خودش نميفهمه چي واسهس خوبه و يكي بايد بهش بفهمونه. يكي بايد امنيت اخلاقي اسلامي رو تو تنش فرو كنه تا حاليش بشه!
يادمه يكي از دوستام كلي دست و پا ميزد و نگران بود كه بفهمه بالاخره تو اين منابع كتاب و سنت گفتن تا كجاي بدنش بايد پوشيده باشه. خوب عقل آدمي از دريافت اين چيزا ناتوانه.
زور اونا خيلي زياده و ما خيلي ضعيفيم.
اينو گاهي يادمون ميآد. اينو گاهي به يادمون مييارن.
بيش از اينكه از اونا عصباني بشم، از دست مردمي عصباني ميشم كه ميگن "آخه بعضيام ديگه شورشو در آوردن". نميفهمم، بديهيترين حق آدميزاد پاك يادتون رفته، اون وقت واسه كي ميخواين حق قايل بشين؟
چند سال بايد بگذره تا اين كشور از بلاي آدمايي كه سنت و مذهب مغزشونو پوك كرده رها بشه؟
من فكر ميكنم دختري كه اندام زيباشو عريان ميكنه، اما آهسته راه ميره و دلش نميخواد زندگي هيچ كسي رو نابود كنه، از خيليها، از خيليها و خيليها، پاكتره؛ حتي اگه هر شب تو بستر مردي بخوابه، حتي اگه از خيلي چيزا سردرنياره و به خيلي چيزا فكر نكنه؛ كه خود همون خيليها سالها خروارها سرمايهگذاري كردن كه اون آگاه بار نياد.
۱۳۸۶ فروردین ۲۵, شنبه
كم و بيش بيمارم. سعي ميكنم خودمو نبازم.
شام و يه بشقاب بزرگ سالاد، شكلات و چاي گرم.
كامپيوتر رو خاموش ميكنم. «خانوادهي تيبو» رو رو تختم ادامه ميدم.
دوست دارم فقط صفحات عاشقانهي كتاب رو بخونم، پيش از اين كه همهي آدمها و ارتباطها تو تاريكي جنگ جهاني اول فرو برن.
داستان آدمي كه تو جنگها و سياستهاي خيلي بزرگتر از خودش غرق ميشه و عزيزترين كسش رو رنج ميده، غمگينم ميكنه.
ترانهي «مرا ببوس» رو گوش ميدم.
« ... در ميان طوفان
همپيمان با قايقرانها
گذشته از جان بايد بگذشت از طوفانها.
به نيمهشبها دارم با يارم پيمانها
كه برفروزم آتشها در كوهستانها ...»
با زنها نزديكتر شدم، با احساسات عاشقانهي بلندتر و پاكترشون. از اين كه با نگاهي يا نوزاش دستي، قلب پاك زني رو به تپش بندازم و از خود بيخودش كنم، بي اينكه همون لحظه خيال خيانتي تو ذهنم باشه، احساس خوشايندي بهم دست ميده، به خصوص اگه ساعتي كنارش آروم بگيرم. دوست دارم از اون وجود پاك بهرهمند بشم؛ بياموزم؛ كه با ميل مردانهي بيپايان تجربهي عشقهاي نو، با درگير چيزهاي بزرگ شدن، همه چيز رو خراب نكنم، كه هيچ چيز ارزش قلب به تمامي تسخيرشدهي زني رو نداره كه من رو پذيرفته، كه من رو دوست داره.
شام و يه بشقاب بزرگ سالاد، شكلات و چاي گرم.
كامپيوتر رو خاموش ميكنم. «خانوادهي تيبو» رو رو تختم ادامه ميدم.
دوست دارم فقط صفحات عاشقانهي كتاب رو بخونم، پيش از اين كه همهي آدمها و ارتباطها تو تاريكي جنگ جهاني اول فرو برن.
داستان آدمي كه تو جنگها و سياستهاي خيلي بزرگتر از خودش غرق ميشه و عزيزترين كسش رو رنج ميده، غمگينم ميكنه.
ترانهي «مرا ببوس» رو گوش ميدم.
« ... در ميان طوفان
همپيمان با قايقرانها
گذشته از جان بايد بگذشت از طوفانها.
به نيمهشبها دارم با يارم پيمانها
كه برفروزم آتشها در كوهستانها ...»
با زنها نزديكتر شدم، با احساسات عاشقانهي بلندتر و پاكترشون. از اين كه با نگاهي يا نوزاش دستي، قلب پاك زني رو به تپش بندازم و از خود بيخودش كنم، بي اينكه همون لحظه خيال خيانتي تو ذهنم باشه، احساس خوشايندي بهم دست ميده، به خصوص اگه ساعتي كنارش آروم بگيرم. دوست دارم از اون وجود پاك بهرهمند بشم؛ بياموزم؛ كه با ميل مردانهي بيپايان تجربهي عشقهاي نو، با درگير چيزهاي بزرگ شدن، همه چيز رو خراب نكنم، كه هيچ چيز ارزش قلب به تمامي تسخيرشدهي زني رو نداره كه من رو پذيرفته، كه من رو دوست داره.
اشتراک در:
پستها (Atom)